فروردین ۰۲، ۱۳۹۶

ملایم

اسد رفت مکدونالد که بره دستشویی.
اسد وقتی برگشت، دیگه اون اسد گذشته نبود.
همه ی آدمها همین اند، حتی اونی که میره سر کوچه تا یه پاکت سیگار بخره. بعضی هاشون حتی از حوادث این چنینی بر هم نگشتند. حالا ما که سالهاست تو یکی از این پیچ های راه برگشت گیر کردیم مصطفی. دیگه چه فرقی میکنه مقصد کجا بوده!

این از مادرت.

بهمن ۲۲، ۱۳۹۴

نفت-شهر

یکی از همین روزها حتی نفت هم سقوط می کنه. حالا ما که دیگه هیچی.
..
.
"ما که باشیم که اندیشه ی ما نیز کنند؟"

این.

آذر ۳۰، ۱۳۹۴

..

You wake
You kiss
You dance
You run

And the instance froze
broken under the lashes
as if nerves are organizing another riot
and tanks are just outside of the gates
waiting for a coup
for an already left prince
 ..
.
+
 

آبان ۲۱، ۱۳۹۴

پشت پنجره ای رو به بورارد

وقتی کریستین رفت، از دیوید که رو به روی من نشسته بود پرسیدم "بالاخره کریستین اون کسی هست که میخواستی باشه؟" یه نگاه به آدمهایی که زیر بارون اون بیرون قدم میزدند کرد و گفت: "اتفاقی نمی افته. یعنی انگار کسی دیگه عاشق نمیشه. دوستی ای اتفاق نمی افته. احساسی به وجود نمیاد. همه می ترسند. همه دنبال اون آدم دست نیافتنی اند. با یه جور احساس عجیب. و در واقع هیچ کس نمی دونه که چی میخواد. و در این شرایط مسلما اتفاقی نمی افته، چون هر اتفاقی هم بیافته در واقع اون چیزی نبوده که ما بهش فکر میکردیم. پس از اون اتفاق می گذریم چون امید به یک چیز بهتری داریم. و خب کسی نمی دونه که بهتر چیه، چون کسی نمیدونه چی میخواد. برای همین، همه از هم رد میشن. خیلی راحت، خیلی زود. و خب این طبیعی میشه...طبیعی شده..."

این از زیمر.
 

مهر ۲۰، ۱۳۹۴

مارتینی آبی - اورلاندو

یک: یه صورته، که توی یه سری عکس تکرار شده. یه آدم که می دونی کم می خنده، اما توی اکثر این عکسها داره میخنده. یه کی که دلش می خواست فقط وقتی با آدمها صحبت کنه که حالش خوب باشه. در غیر این صورت، صحبت کردن معنایی نداره. یعنی حتی اگر دلتنگ کسی هم باشه، براش فرقی نداره. این آدم، آدم مغروری هم هست. یعنی اگر گند هم بزنه، باز هم عذرخواهی نمی کنه. نابود می کنه همه چیز رو. چیزی بسیار فراتر از منطق. آدمهای زیادی اینطوری هستند. زیاد دیدم از این طور آدمها. اما من می دونم...این یکی از روی بی شعوریش نیست. این آدم نمی تونه...می ترسه...و این ترس از همین نوع ترسهای مرگباره که باید یه لحظه وایسی، چند قدم بری عقب، و بعد بدوی و بپری. ولی نمی تونه...من می فهمم اش.

دو: قاسم آقا، شوهر خاله ی مامانم، سه تا سکته زد. روزهای آخر میگن فقط روی صندلی می نشست و لبخند میزد، تو مایه های استیون هاکینگ. نه اینکه نخواد چیزی بگه، نمی تونست...من می فهمم اش.

سه: قبل از اینکورپوریشن، یکی از پارتنرها رفت. برای کارهایی که نکرده بود، مجبور شدیم شش هزار تا بهش بدیم که دست از سر شرکت برداره برای همیشه. شرکتی که هنوز حتی ارزشگذاری هم نشده. دوست داره بمونه و ادامه بده، ولی نمی تونه...من تا حدی می فهمم اش. الان همین جا کنارم نشسته.

برای یک دلم تنگ شده. دو رو خوب احساس می کنم. سه خسته م می کنه.





اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۴

هولتون در همیلتون

هولتون اون طرف خیابون وایساده داره سیگار میکشه. با صدای گرفته به اسم صدام می کنه و با لبخند و اون لهجه ی انگلیسی ش میگه: از دوشنبه همه چیز رو عوض می کنیم. بعد هار هار می خنده و میره. من می دونم...هولتون مسته. فردا صبح مطمئنا چیزی یادش نخواهد موند.

پ.ن: بعد از تو آوارگی بود، چونان که بنی اسرائیل بعد از کنعان.

اسفند ۲۶، ۱۳۹۳

مش حسن در آیینه ی ویرجینیا وولف

من: الان خوبم دکتر. الان می تونم به زندگیم به صورت عادی ادامه بدم. اما می دونم اگر یه ضربه بهم وارد شه، از هم میپاشم. مثل کسی که توی یه خونه ی کاهگلیه، روی گسل. بالاخره یه روز خونه ش میریزه با یه زلزله ی خفیف یا مهلک.
دکتر: خب حالا برگردیم به همین صحبتهای سالامون. چی توی این حرفهاش بود که فکر کردی مهمه؟
من: اندرو سالامون داره یه جایی خودش رو توصیف میکنه، میگه ”وقتی مادرم مرد و یه سری مشکل دیگه توی زندگیم پیش اومده بود، همه چیز برام سخت شده بود. حتی غذا خوردن. فکر اینکه باید بلند شم، غذا درست کنم، بعد قاشق رو بردارم، غذا رو بذارم توی دهنم، بجوم، و بعد قورت بدم...این فکر خسته م میکرد. توی همین دوران بود که یه روز از خواب بیدار شدم و احساس کردم که مرده م. همینطور بی تحرک توی تخت مونده بودم و به سقف خیره شده بودم. می دونستم حالم خوب نیست و باید الان تلفن رو بردارم و به یکی زنگ بزنم و بگم حالم خوب نیست، اما نمی تونستم. چند ساعت گذشت و من اصلا از جام تکون نخوردم. تا اینکه یک هو تلفن زنگ زد. پدرم بود. بهش گفتم یه مشکلی اینجاست. به من کمک کن.“ بعد اندرو ادامه میده که ”افسردگی یه ژنه. و اتفاق ها این ژن رو فعال می کنن. افسردگی توی نسلها میمونه. توی دی ان ای ها.“
دکتر: حالا فکر می کنی واقعا چقدر مهمه که این کار رو انجام بدی؟ اینکه بیای اینجا رو میگم.
من: اگر نویسنده بودم یا یه فیلمساز یا شاید یه موسیقیدان یا مجسمه ساز، اصلا برام مهم نبود. به نظرم ویرجینیا وولف اگر مریض نبود، کتاب هاش به این خوبی نمیشد. و نه تنها کتابهاش خوب نمیشد، بلکه یکی میشد مثه شهرام شبپره...همینطور سرخوش و بیخیال. اما من بحث ام فرق می کنه. من الان مسؤلیتهایی دارم که خیلی مهمه انجامشون بدم. هم برای خودم، هم برای اطرافیانم. من الان مسئول سه تا پروژه م. نمی تونم توی این الاکلنگ بالا و پایین برم یا یه روز بلند شم از خواب و بگم امروز رو فقط قهوه میخورم و سیگار میکشم. باید بتونم با دیسیپلین کار کنم، و الا شک ندارم که جا می مونم.

اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

بعضی وقتها به آسمان هم نگاه نکن

راسل، استاد ویتگنشتاین، درباره ی او می نویسد: 

"و بسیار هیجان انگیز است: شوق او به فلسفه بیش از من است، بهمن های او موجب می شود مال من صرفا گلوله های برفی به نظر برسد. او شوق فکری محض را در بالاترین درجه داراست. این باعث می شود به او عشق بورزم. خوی او، خوی یک هنرمند است؛ شهودی و دمدمی. می گوید هر صبح کارش را با امید آغاز می کند، و هر عصر در نومیدی پایان میدهد - وقتی چیزی را نمی تواند بفهمد دچار همان خشمی می شود که من می شوم."

گفته بودم به تو که "عمری گذشت و پیر شدیم و بهار رفت..." حالا بیا تحویل بگیر.

این از اولافور، از پروژه ی چاپین.

اسفند ۱۱، ۱۳۹۳

"تک دل منو بریدی کریم"

حالا دیگه نمی دونم چند وقت شده که با آقام حرف نزدم. و هر چی زمان میگذره، بدتر میشه، پیچیده تر میشه. دقیق نمی دونم چی شده، ولی یک چیزی رو فهمیدم. اینکه اگر می دونستم آقام من رو هنوز دوست داره، شاید خیلی راحت تر می تونستم بهش زنگ بزنم. و شاید، فقط شاید، اگر آقام می دونست که من هنوز دوستش دارم و بهش فکر می کنم، خیلی راحت تر می تونست به من زنگ بزنه.

حالا تو که دیوارها رو مشکی رنگ کردی... فقط درباره ی آقام حرف نمی زنم. درباره ی تو هم هست...تنها اگر می دونستی یا تنها اگر می دونستم...و مشکل همیشه این هست که آدمها بی اینکه علت رو بدونن، قضاوت رو به منفی ترین صورت انجام میدن، بی اینکه بخوان حتی در نظر بگیرن که احتمالا همه چیز اون طوری که باید، نبوده. و خب...خب همه چیز تموم میشه دیگه. چون انگار همه مجبورند، می فهمی؟! مجبور...و انگار نه خانی اومده، نه خانی رفته...آقام هم اصلا معلوم نیست کجاست...حالا "شما که گردن ات بلنده، می دونی باهار کدوم وره؟"

این از پیمان یزدانیان.

اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

سر سبیل هات چی اومد مش حسن؟

مثل دیونه ها داره راه میره تو خونه و این شعر رو خیلی بلند و ناموزون توی سه گاه می خونه...
داره میگه:

"مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می رود ایام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مُقام"

اسفند ۰۴، ۱۳۹۳

هبوط خیال

خاطره ای خشکیده ام
روی جدار پنجره ای
با
گلوی گرفته، صدای شکسته، مشام سرد

فروزان ام، گدازه ای
از بطن یک خورشید دور دست
بازگشته ام از کهکشان شوق
روی دست های شهاب مرگ

خبر ندارم از ستاره ای، تلألؤ ای، نشانه ای
دست های من مانده اند هنوز،
به امید شراره ای

روزانه ها و‌ شبانه ها،
بی التفات از رنگ فصلها،
میگذرند از روی هم، چو موج
بی خبر از گذار عمر ما

میشمارم هنوز
طلوع را
غروب را
در حاشیه های مبهم کتابهای مانده از قرون دور
و عذاب شده است شمردن ام،
که غروب کنند صبحها،
بی اعتنا به تقویم ها 
در این سال های کبود
با نعره های ثقیل و پر سکوت


مرا بگیر
پیش از آنکه بیافتم از این، 
تاب معلق مرگبار
از خنده ام در این، 
عکسهای سیاه و سفید
که غریق را فغان کردن
آخرین روزنه ایست، 
فروخفته در امید



این از اولافور.

بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

در فلق بود که پرسید سوار

گیریم که این لیوان را هم تمام کردیم. یا با همین بطری پیچیده شده در پاکت قهوه ای رنگ، زیر این باران، بقیه ی راه را هم در شهر قدم  زدیم. آخرش من در همان کافه ی تقاطع خیابان هشتم، به تو می گویم : "[که] یک جای این زندگی می لنگد وقتی همه ی این آدمها بدون دلیلی اصیل، پی چیزهایی می دوند که خودشان هم نمی دانند. می خواهم بگویم که اگر خودت را مسافر آن هواپیمایی بدانی که دارد وسط اقیانوس سقوط می کند، حس کسی را خواهی داشت که لبه ی «گم شدگی» خواهد بود، و دیگر انقدر تند زیر باران های این شهر قدم نمی زنی."

و بعد طوری من را نگاه کردی که انگار تا به حال به این سوال فکر نکرده بودی که هدف از زندگی چیست. و از خودت چند بار با چشمهای از حدقه بیرون زده ات پرسیدی: پس واقعا هدف از زندگی چیست...

آن وقت بود که فهمیدی، آن دختری که آن طرف کافه نشسته بود، آنقدر ها هم جذاب نبود. ولی خب پنج دقیقه ی بعد فراموش کردی. چون این خاصیت این حیوان دوپاست.

این از هانس زیمر.

بهمن ۱۹، ۱۳۹۳

بعضی وقتها به آسمان نگاه کن


عقاب ها با قفس می جنگند، من با پیاده رو ها. اما تفاوتش این است علیا که عقاب به قفس نمی ماند، اما من همیشه به پیاده رو می مانم. به پارکومتر حتی. به سبیلهای آقام هم...

" به هر تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و به کس، سر ِ خواب نیست "

شاملو

دی ۲۹، ۱۳۹۳

Alles Brennt

حالا، حتی مادر هم می داند که وقتی صبحها را با شنیدن سمفونی های سنگین شروع می کنم، یقینا شب قبل اش خواب دیده ام. خواب هایی از جنس فانتزی های غمگین و در عین حال دست نیافتنی که مثلا علیا در خانه ای بسیار بزرگ، آوازهای شرقی می خواند. و دلتنگ نشود کسی که تمام رویایش این بوده که زنی زیبا در خانه ای بزرگ برایش آوازهای شرقی بخواند. این وسط ها، آقام هم بود. با سبیلهای تراشیده که دیگر پنج ماه می شود که با هم حرف نزدیم. پسرم، اسماعیل، هم بود که در باغ بازی می کرد و می خندید.

همین است لعنتی. باید برایش می نوشتم که من پیامبر بودم. و قرار بود یک روز با هواپیما بروم پیش قوم خودم. یا قوم ام با هواپیما بیاید اینجا. لازم هم نبود کتابی داشته باشم، همه ی پیامبرها لزوما کتاب ندارند. بعضی هایشان حتی خواندن هم بلد نیستند. بعضی پیامبرها فقط یک ذهن دارند و دو چشم. حتی ممکن است مو و ریش هم نداشته باشند. من پیامبر تو بودم لعنتی و قرار بود آخرین نجات دهنده ای باشم که در جوی خفته بود. حالا شده ام فحش-خور اقوام دیگر و آن رسالت گذشته ام را هم از دست داده ام.

تنها اگر می فهمیدی این چشمها را...

این از هانس زیمر.

دی ۱۴، ۱۳۹۳

خیلی دور، خیلی نزدیک

روی لبه ی یک خواب طولانی، توی خیابان میرداماد قدم می زدم. مردی می گفت: "عکسی از او گرفتم. فیلم را با چسب روی مواد شیمیایی خواباندم. بعد از چند ساعت، فیلم را از روی لایه ی مواد آرام بیرون کشیدم. چیزی که به دستم ماند، پازیتیو عکس بود و هر چه مثبت و زیبا و نیکو بود. و آنچه به ورق مواد شیمیایی ماند، نگاتیو عکس بود. و در واقع همه ی بدی های او... من در واقع معشوق ام را اینطور نگه داشتم؛ روی پازیتیوعکس."
..
..
.
ادامه اش این بود رها، که تو ایستاده بودی در وسط باغ و من از ساختمانش به تو نگاه می کردم. پاهای هر دوی ما خم بود و کمی بی جان، و صورتهایمان پر از چروک. اما توی لعنتی هنوز هم زیبا بودی... مثل همه ی این عکسهایی که جمع کرده ایم در این مدت.

"زبان خامه ندارد سر بیان فراق..."

این از کریگ آرمسترانگ.

دی ۰۳، ۱۳۹۳

"به گرفتار «رهایی» نتوان گفت آزاد"

خدایا، اون آدمی که ساعت چهار بعد از ظهر توی خیابون میلر، شال گردنش رو...اشکهاش رو... باد داشت می برد، من بودم. ولی تو اصلا حواست نبود. خلاصه که کارت درست نبود اصلا.

این از جان هاپکینز.

آذر ۱۱، ۱۳۹۳

از ساعت های چند عصر

نشستم اینجا. رو به روی همین دیوار سفید توی اتاقم که تقریبا سی کیلومتر با بورارد فاصله داره. دارم فکر می کنم برم ایران. گرچه واقعا دیگه ایران چیز خاصی ندارم. اما اینجا هم واقعا چیز خاصی ندارم. شاید برم اونجا یک چیز خاصی پیدا کنم، شاید هم نه. شاید اصلا یک جای دیگه ی دنیا چیز خاصی داشته باشم، شایدم نه. ولی خوبه برگردم. گرچه واقعا ایران چیز خاصی ندارم، اما به نظرم خوبه برم تا حتی از دور به اینجا که چیز خاصی ندارم نگاه کنم و فکر کنم که حالا آیا اونجا که بودم چیز خاصی داشتم؟! و بعد از خودم بپرسم پس بورارد چی؟! از همه مهمتر علیا چی؟!...نمی دونم...

به قول حسین نوروزی:

"مثل رسولی که رد طوفان را گرفته است
می خواهم با همین تخته ها هواپیما بسازم
بگذارم پسرم غرق شود
حیوانات جفت جفت غرق شوند
شهرم را، عینکم را، فراموش کنم
زندگی را به آب بدهم
پرواز کنم
از اینجا بروم
مثل پیامبری که خسته است
مثل پیامبری که واقعا خسته است"

خیلی مبهم و گنگ و مجلسی

یک چیزی در من گمشده، در من فرو ریخته انگار. چیزی شبیه توان مقاومت در برابر واقعیت. چیزی شبیه به یک جور فراموشی... در من چیزی مرده مصطفی که نمی دونم دقیقا چیه اما یک جور تفاوته با گذشته ی خودم. مثلا مفاهیمی مثل "جایی غیر از اینجا" یا "دنیا خیلی بزرگتر از چهاردیواری این خونه، یا خونه ی قبلیه". اینها مدت زیادی هست که غریب شدند. آدمهای جدید حتی! یا فرض کن انجام دادن یک کار کوچک برای کسی که شاد بشه. یا شنا کردن توی آب...اینها رو گم کردم. من گم شدم. مدت هاست که با خیلی چیزها ارتباط درست برقرار نمی کنم، با دوست داشتن حتی... با دوست داشته شدن. با مرگ مثلا، با همه ی آدمهای اطرافم. یا با دیروز صبح ساعت شش که از خواب پا شدم و تو تاریکی به خودم گفتم: "تا کی قراره اینطوری باشه؟ من چی کار دارم می کنم؟!" و واقعا جوابی نداشتم. طوری که انگار اون شور گذشته در من نیست دیگه. مال یکی دو روز هم نیست، نمی دونم اصلا از کی. به چشمهای علیا قسم.

مهر ۲۷، ۱۳۹۳

درآمدی بر چهارچوب یک صبح

تا اونجایی که یادم میاد، ساعت نزدیک سه ی صبح بود وقتی رفتم توی اتوبوس. یه جایی نشستم. اتوبوس تقریبا پر بود. وقتی بلند شدم، فقط سه نفر مونده بودند. گیج، از پنجره بیرون رو نگاه می کنم، "اینجا اصلا آشنا نیست...من کجام؟!" به ساعتم نگاه می کنم، تقریبا پنج صبحه و هوا هنوز تاریک. چند دقیقه به بیرون نگاه می کنم. نمی دونم کجام، ایستگاه بعدی پیاده میشم. حتی از راننده نمی پرسم کجام. حالم خوب نیست، سرم گیج میره، هیچ کس توی این خیابونها نیست، نمی دونم کجام، انگار که رستاخیز شده باشه و همه رفته باشن. به خودم میگم "هیچ کس نیست...حرفی بزن...برای خودت...برای خودم..." نسیم خنکی میاد. میزنم زیر گریه...

حال تهوع دارم. باید بالا بیارم، چاره ای نیست. میرم یه گوشه ای که باغچه باشه...دستم رو میذارم روی دیوار و چند دقیقه ای بالا میارم. همون بغل میشینم. دوباره می زنم زیر گریه...پیغام های آقام رو می خونم روی گوشیم...خیلی غمگین ام...دلم براش تنگ شده، دوست دارم جواب بدم، ولی دستم نمیره... دو ماهه که صحبت نکردیم...عکس اش رو فرستاده و نوشته: "پسرم، بابا همیشه شما پسرهای گل اش رو دوست داره، ولی خب..."

به خودم میگم: "هیچ کس نیست، لعنتی...هیچ کس نیست..."

این از جان هاپکینز.

شهریور ۱۲، ۱۳۹۳

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا، برو

می نویسد که "من خیلی وقت است که رفته ام"...راست می گوید شاید. غریب شده است. اما من تمام آنچه را که بایست، انجام داده ام. من شاید تمام آنچه را که بایست، می دانم. شاید داستانی بنویسم. واقعا شاید داستانی بنویسم. یک رمان با آدمهای معمولی که تا نهایت تراژدی را، تا نهایت خاطره را زندگی کرده باشند. و در انتها غریبه شوند هر کدام شان.

می نویسد که "فردا از این شهر می روم". و این یعنی یک روز قبل از زمانی که من به شهر برسم. راست یا دروغ اش مهم نیست. مهم این است که فردا از این شهر می رود و دیگر کاری از دست من بر نمی آید. و حالا من غریبه ای میشوم میان چند میلیون آدم دیگر؛ والله که شهر بی تو مرا حبس می شود. خواستم بنویسم "از غریبه شدن لای آدمهای روزگار نمی ترسی؟" قلم ام کار نکرد. خسته شده بودم. وسط روز بود، اما من واقعا خسته شده بودم. شاید روزگاری بیاید که از این خستگی درآیم. آن روز شاید فقط بنشینم و حسرت بخورم. شاید هم بلند شوم و دوباره بگردم پی آنچه که باید.
..
.
میبینی علیا،
هنوز پر از مردگی ام
و سرانجام را
به غایت می کِشم در پی ام

این از دیوید لنگ.

خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

چنان که آغاز کرده ای

" احساس پیامبر مغمومی را داشت که به شوق عزیزی، از تاریکی چاه به تنهایی زندان پناه آورده بود."

"آنقدر ها که یاد ِ ما نکنی...
آنقدر یاد کرده ایم تو را "


اردیبهشت ۱۴، ۱۳۹۳

ساعتهای آخر یک امپراتوری

روی این مبل نشسته ام. و به عقربه های ساعت دیواری نگاه می کنم.  آفتاب دارد غروب می کند در یکی از آخرین روزهای ماه آوریل همین امسالی که خیلی هم دیر نیست، اما برای من دیر است. ساعت، دیر است. فکر، دیر است و...

"من، تجربه ی خودم هستم. کنار همین شومینه ی خاموش، که اگر فکر کنم هستم، نخواهم بود و یا اگر فکر نکنم هم خیلی مهم نخواهد بود. در نهایت توفیری نمی کند بودن یا نبودن." به دور از هیاهوهای مهمانی نشسته ام روی این صندلی، کنار پنجره ی خانه ای که سر تا سر سالن را می گیرد. با خودم فکر می کنم که چطور به اینجا رسیده ام، یادم نمی آید. انگار هیچ چیز از گذشته یادم نمی آید. فقط می دانم که من، تجربه ی خودم هستم. و این آخرین دست آویزی ست که دارم و از فکر کردن به آن آرامشی نمی گیرم. آدمهای زیادی تجربه ی خودشان اند، و در آخر هم می میرند. به همین سادگی...

حرفی نمی زنم. سرم گیج می رود کمی. و ساعت زود می گذرد. آدمی که بزرگتر می شود، انگار عمرش سریعتر می گذرد؛ مثل لحظه های غروب که از وقتی که آسمان سرخ می شود تا وقتی که تاریکی برسد، خیلی طول نمی کشد. و من مرور می کنم لحظه های مهم زندگی ام را، همین طور کرخت، در انعکاس سایه ی بی روح عقربه های ثانیه شمار ساعت دیواری. و در همه ی آن هیاهو، طلوعی نمی کند ستاره ای از لا به لای تاریخچه ام، چیزی یادم نمی آید. نگاه ام را از پنجره پرت می کنم بیرون و بی آنکه سقوط کنم، به برج کناری نگاه می کنم تا شاید کسی را آنجا ببینم که روزگارش می درخشد، و با خودم فکر می کنم: "یعنی هیچ کدام از این آدمها از فراموشی نمی ترسند؟ یعنی هیچ کدام از مرگ نمی ترسند؟" اما همه پرده هایشان را کشیده اند، به غیر از یک پنجره که کسی را در اتاقی جا داده است شبیه خود من. باز هم توفیری نمی کند نظاره کردن...

از آن طرف خانه، امیر صدا می زند که "حالت خوبه؟" جواب می دهم: " نمی دانم... چند روز است منتظر یک تلفن ام، یا یک ایمیل. چیزی نپرس امیر. چیزی یادم نمی آید..." و دوباره به برج های کناری نگاه می کنم.

باز هم این از سیکرت گاردن.

فروردین ۲۸، ۱۳۹۳

یه همچو حالی

سلامتی عزیزی که به تنهایی، دیوارها رو مشکی رنگ می کنه، تا شاید دستی روی اون دیوار، حس های جدید بنویسه این بار، با رنگهای روشن.



این از سوپ.

فروردین ۰۳، ۱۳۹۳

در پیچ و خم های مرگبار نوروزی

دستم به چیزی نمی رود. روزگار را روی یک مبل می گذرانم. یا روی یک صندلی در دانشگاه. یا شاید روی چند صندلی، چون بعضی وقتها آن یک صندلی، پر است. اما در خانه روزگار را فقط روی همان یک مبل می گذرانم. همان مبلی که یک بار گفته بودم پیامبری در سکوت روی اش می نشیند و فقط نگاه می کند. بعضی وقتها هم همانجا می خوابم. بعضی وقتها هم روی تخت.

پایم هم همیشه دراز است. یا می اندازم اش آن طرف مبل، یا دراز می کنم روی زمین. بعضی وقتها هم لای در قطار و اتوبوس می ماند. هیچ کس هم نمی پرسد که مثلا "دوست عزیز، شما چرا پات لای در می مونه؟ واقعا چرا؟" ولی اگر بپرسند، جواب اش خیلی هم سخت نیست. چه وقتی روی مبل نشسته ام، چه وقتی توی دانشگاه، چه پایم دراز باشد روی مبل، و چه گیر کرده باشد لای در قطار...دلتنگ ام...سخت. کسی هم نیست که در این بی دید و بازدیدهای لعنتی عید، مثلا بگوید: "ما هم یکی از آشناهامون پاش لای در گیر می کرد. خسته بود بیچاره." دیگر غمگین می شود آدمی و دلتنگ...سخت. که گفته بود: "من سرهنگ نیستم، من دلتنگ ام."



از همین جا شروع می کنم
از همین اقیانوس آرام،
که نجیب ترین بازمانده از طوفان نوح است

همان طوفانی که آخرین زوج کشتی اش،
بی صداترین دو چشمی بود که تا به حال زیسته است

جایی به حتم، فراتر از باخترینِ صدایِ کبوترِ غمگینِ صبحگاهیِ بهار،
در تهران
به تو می گویم
که عذاب و عشق،
هر دو در سکوت می رسند

چه خوب بود اگر
روزگار تو،
شبیه چشمهای من
واژگون نبود

ای پیامبرِ غمگینِ کابلهای فجیره
نوبهار است...
..
.
"نوبهار است
در آن کوش
که خوشدل باشی"

بهمن ۰۶، ۱۳۹۲

چنان که دور است و هوای اینجا پر از مه است

" ...زمان بیکرانه را
تو با شمار گام عمر ما مسنج
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند،
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست
زنده باش "

دی ۲۵، ۱۳۹۲

بی قراری در آداجیو

از این جایی که من نشسته ام می شود انعکاس آفتاب زمستانی را بر سبیل استادی که دیگر حتی از بازوهای رباتیکی هم خسته است دید. و با خودم به خاطر می آورم که مثلا امروز در ایستگاه کلمبیا مردی، زنی که روی صندلی خوابیده بود را ناگهان بوسید. دیگر از این شاعرانه تر نمی شود. استادی که خسته است، مردی بی خانمان که زنی را بی هوا می بوسد، قطارهایی که بی مهابا ممکن است از این ایستگاه عبور کنند بی آنکه لای در یکی از اینها بمانی، و در نهایت، آقام، که پرواز را از یاد برد و شاید یک ماه است که حرف نزده ایم با هم.

از تابش خورشید گفتم روی سبیل استاد. گرچه استاد سبیل ندارد و یا شاید سبیل استاد ندارد، اما من دروغ نگفتم. سبیل نشانه ی سوار بر اصل و اسب بودن است. و مسلما می دانی شاید، که آقام از یک جایی به بعد سبیل اش را زد که حالا دیگر خیلی هم اهمیت ندارد. مهم این است بانو که روزگاری شاید از تابش آفتاب در چشمهای تو بیدار شدیم از خواب. واقعا چه مهم است همهمه ی هزاران کلاغ این شهر وقتی شاید، روزی، روزگاری، به صدای تپش خون در بدن کم خون شما گوش بدهیم. که شما، بانو، روزگاری نوشته بودید: "...دیگر خون زیادی باقی نمانده است...". گفتم که بدانید ما حواس مان هست.

برای زنی که شبیه هیچ کس نیست.
و این از آزمایش حیاط خالی.

دی ۰۵، ۱۳۹۲

Curious Case of Mash Hasan Button

کابلهای فجیره غمگین اند.
و دستگاه مشترک مورد نظر،
در آن طرف اقیانوس اطلس...
خاموش است.

غصه نخور مش حسن،
روزی زمان به جلو خواهد رفت
و دل های تنگ
لای گذار ثانیه نخواهد ماند
گرچه پیر خواهم شد
گرچه جوان نخواهی ماند

آذر ۳۰، ۱۳۹۲

یه همچو حالی...

" دلداده ی غریب ام و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان می دهد به من
..
.
افسرده بود سایه، دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان می دهد به من؟ "*


این از همایون شجریان و علی قمصری.

* سایه.

آذر ۱۵، ۱۳۹۲

رنات همینجا بود

نشسته بودم توی اتوبوس و داشت از جلوم رد میشد که گفتم "هی، من!"، به خارجی مثلا میشه "سلام، رفیق!" برگشت یه کمی چشم هاشو بزرگ و کوچک کرد که یعنی من تو رو می شناسم یا نه. هودی سرم بود. گوشیهامو از گوشم درآوردم و هودی رو از سرم برداشتم که بتونه بهتر قیافه م رو ببینه. که یهو با همون لهجه ی روسی غلیظ ش گفت: "فلانی! چقدر عوض شدی! موهات کو؟!" گفتم "مدتیه سرم رو با تیغ می زنم. تو چقدر خوب اسم من یادت مونده!" ولی من اصلا اسم ش یادم نبود. فقط قیافه ش. من خیلی با اسم حفظ کردن مشکل دارم. موقع سلام و احوال پرسی چند بار باید اسم طرف رو بپرسم. تازه بعدا هم که می بینمش باید دوباره ازش بپرسم. یه جورایی گستاخیه به نظرم.

این بابا که رفیق ما بود، خیلی بچه باهوشی بود. فیزیک و ریاضی رو خوب میفهمید. و می تونستی ساعت ها باهاش در مورد این دو مورد ریاضی و فیزیک حرف بزنی. و خسته نشی. ولی فقط می تونستی در همین دو مورد باهاش حرف بزنی، نه چیز دیگه ای.

گفتم: "چه خبر؟ کجایی؟ خیلی وقته ندیدمت..." گفت: "داستان ش طولانیه، ولش کن. تو بگو، از خودت بگو. چه خبر؟" من هم گفتم: "این کار رو می کنم، اون کار رو می کنم...مثل یه آدم معمولی. هنوز تموم نکردم این درس لعنتی رو. ولی دارم تموم می کنم. یه مدت کار می کردم، حالا دوباره برگشتم دانشگاه..."و همینجوری یه چند دقیقه گفتم. بعد دوباره پرسیدم: "تو چه خبر؟" گفت: "از آخرین باری که همو دیدیم چند وقت میگذره؟" گفتم: "نمی دونم. خیلی وقته دیگه زمان رو دنبال نمی کنم. بیشتر، لحظه های خاص رو ضبط می کنم. بدون اینکه مهم باشند که دقیقا کی اتفاق افتادند. این جوری بهتره. هیجان اش هم کم تره. یعنی نگران گذشت زمان نخواهی بود." خندید.

گفت: "فکر کنم سه سال پیش بود." گفتم: "بالای ساختمون اِی کیو بود. یه جایی وسط زمستون که آفتاب زود غروب می کنه." گفت: "آره...تابستون همون سال بود که رفتم توی آزمایشگاه یکی از استادهای فیزیک کار تحقیقاتی کردم. آخر تابستون کم کم احساس کردم حالم خوب نیست." از اینجاش شروع کرد به فکر کردن در انتخاب بهترین کلمات برای یه توصیف دقیق. ادامه داد: "من تا اون موقع فقط میدونستم ریاضی و فیزیک چیه. و نه چیز دیگه ای. و این خیلی بده. استرس ام خیلی زیاد شده بود و من نمی دونستم که باید از یه سری چیزها، مثل درس، برای یه مدتی کناره گیری کنم و دوباره برگردم. چون ما روس ها معتقدیم اگه یه کاری انجام نمیشه، باید بیشتر تلاش کرد. بدون اینکه فکر کنیم، وقتی دیوار خیلی محکم باشه، ممکنه سر خودمون با ضربه ای که میزنیم، بشکنه." دست هام رو توی هوا به هم نزدیک کردم، انگار که یه توپ فرضی رو توی فضا دستم گرفته باشم، بعد چشمهامو باریک کردم و گفتم: " می دونی؟ شما روس ها..."

ادامه داد: " من نمی دونستم استرس زیاد، منجر به افسردگی میشه. و یه دفعه به خودم اومدم دیدم حالم اصن خوب نیست. همون پاییز، درس رو گذاشتم کنار. رفتم سر کار. این طرف-اون طرف کار کردم واسه یه سال که بعد یه سال دیگه اون رو هم نتونستم انجام بدم. پاییز سال بعدش دیگه اصلا هیچ کاری نکردم. نه درس، نه کار. هیچی. تا همین الان که اینجا نشستم..." تو چشمهاش، نگاه کردم و گفتم: "خیلی سعی می کنی خوب توصیف کنی. من خوب می فهمم، چی میگی." ولی اسمش باز هم یادم نیومد.

گفت: "من ایستگاه بعدی باید پیاده شم..." شماره م رو گرفت که زنگ بزنه بعدا. و رفت.

گوشیم رو برداشتم، زنگ زدم به کایل. گفتم: "این پسر روسه که فیزیک می خوند توی دانشگاه اسمش چی بود؟" گفت: "رِنات." گفتم: "الان دیدمش، بعد سه سال. این بدبختم مثل تو یهو رد داده از دو سال پیش. تو تا حالا یه آدمی که رد داده باشه رو از نزدیک دیدی؟"...کایل خندید، گقت: "آره،...تو."

آبان ۲۹، ۱۳۹۲

دیر اومدی مش حسن

مادر در آشپزخانه انار دانه می کند و می گرید. آشپزخانه، بوی گلپر می دهد. مادر، پوست انار را با ضربهای محکم دسته ی چاقو می کوبد؛ انگار زمان لعنت شده باشد. یا انگار آخرین پیامبر اینجا با یک نفرینِ بی جهت رفته باشد یک جای دور. کابینت های بالای سرش، پر شده اند از لکه های سرخ-رنگ دانه های انار. چونان که زنی، خون گریسته باشد.  

فلانی،
هیچ کس نیست
حرفی بزن...

مهر ۲۲، ۱۳۹۲

هپی تنکس گیوینگ مش حسن

ببین فلانی، فرق آدمهای باهوش و بی هوش فقط در میزان درک شون از اطراف نیست. یه فرق دیگه ای هم بین این دو دسته هست که یه جورایی شباهت هم هست. در واقع آدمهای باهوش خیلی وقتها به همون اندازه احمق اند که آدمهای احمق. اما آدمهای باهوش می تونن حماقتهاشون رو توی پیچیدگی هاشون پنهان کنن، ولی آدمهای احمق نمی تونند.

و خب این خیلی هم مهم نیست. چون از این حرفها زیاد زده شده.

مهر ۱۲، ۱۳۹۲

در آیینه ی تکامل

"و اول کلمه بود. و کلمه نزد خدا بود. و کلمه خود خدا بود." اما بعدها،عده ای از انسان ها از حرف زدن خسته شدند. پس به پشت کوهها پناه بردند و در سکوت، به نواختن ژانرِ پُست-راک پرداختند. از آنجا به بعد بود که آن مردها کم کم سرطان سینه گرفتند. از بس که حرف نزدند. پس سینه هایشان به درون فرو رفت، پیش از آنکه خودشان در خودشان فرو روند.

این از اگر این درختان می توانستند صحبت کنند.

مهر ۰۵، ۱۳۹۲

شهریور ۲۴، ۱۳۹۲

"کس ندارد ذوق مستی"...لعنتی

برای مادر می گویم:

" از وقتی برگشته ام به شهر، آدمهای زیادی را دیده ام. من در این شهر آدمهای زیادی را می شناسم. هر جایی می روم خیلی ها را می بینم که می شناسم شان. اما حرف ها همه تکراری اند و گفته ها گفته شده اند. توفیری نمی کند کسی را دیدن، یا با کسی حرف زدن. آدمها حرفهایشان همه عین هم اند، حتی مشکلات شان هم شبیه هم اند. چیز جدیدی از لابه لای حرفهایشان در نمی آید. نصف بیشتر وقتهایشان هم صرف تعارفات مزخرفشان می شود، و حرفهای شادی آورشان هم بیشتر حال آدم را بدتر می کند تا شادی آور باشد. توصیفاتشان هم حتی اگر شاعرانه باشد، حسی را بیان می کند که چیز جدیدی پشت اش نهفته نیست، همه شان ختم می شوند به یک حس معمولی که قبلا تجربه شده اند.

همین بود که آن شب در بورارد وقتی چند تا آشنا از پست سرم گذشتند، حتی بر نگشتم که سلام کنم. می دانستم اگر سلام هم می کردم، آنها مرا نمی شناختند، چون آنقدر عوض شده ام که مردم سخت مرا تشخیص می دهند. آن وقت مجبور می شدم خودم را توصیف کنم که من همانم که فلان جا اینطور بودم...بعد هم اگر مرا می شناختند، برایشان آنقدر ها هم مهم نبود که مرا دیده اند. خبر هم اگر ازشان می گرفتم، نه برای من فرقی می کرد نه برای آنها. این شد که حتی برنگشتم که بگویم: سلام فلانی ها. این منم، یک لعنتی اینجا کنار آسفالت خیابان بورارد...

این حس الان من نیست، که مثلا امشب خسته شده باشم و اینها را بگویم و حال حوصله ی کمک فکری دادن به تو را نداشته باشم. از وقتی آمده ام، که سه هفته بیشتر است، همین وضع است.انگار یک بمب عمل نکرده کنار ستون فقرات روحم داشته باشم.

رفتار و حرف های آدمها پر از تناقض است و این همه تناقض نیازی به عمیق شدن ندارد، خطایش بالاست. تو اصلا اینطور فکر کن که هر چقدر هم حرف بزنیم، آخرش یک چیزی می شود دیگر، که انگار تکرار اتفاق های گذشته است. تاریخ هم مثل عشق، در مراجعه است، فقط با کمی تفاوت شاید، که قابل اغماض است.

تحلیل ها همه چرند شده اند. و آدمها بازخورد تحلیل ها و اتفاقاتشان هستند. دیگر حال و حوصله ی حرف زدن ندارم. حال و حوصله ی شنیدن هم. هیچ کس حرف جدیدی برای گفتن در این شهر نداشت. باید یک جای دنیا پیامبری باشد که نه حرف بزند، نه گوش بدهد، و نه معجزه ای داشته باشد. پیامبری که مثلا اینجا نشسته باشد روی این مبل و فقط نگاه کند، ساعت ها نگاه کند."

این از اکس اکس.

مرداد ۳۱، ۱۳۹۲

پَسا آپوکالیپس

شبِ قبل از برگشت، طوری در خودت فرو می روی که انگار چاهی شده ای عمیق. انگار هشت ماه پیش است و در دمای منفی چند ده درجه، چرخهای ماشین ات در مدار پنجاه و چند درجه ی شمالی قفل شده اند و هر چه بیشتر ترمز می کنی، عمیق تر در آن دره ی کنار جاده سقوط می کنی. و تو چه می فهمی از آدمی که از سقوط می ترسد و بعد از هراسیدن از سقوط، نهایتا در ورطه سقوط می کند...

انگار مزرعه ها همان بودند که هستند؛ پوشیده شده با برفهای سفید و ضخامتی که خطور نخواهد کرد به ذهنت، آب شدنشان. هنوز به یاد دارم گاوهای ایستاده در مزرعه های کنار راه را؛ آنقدر بی حرکت که برف بر گرده هایشان می نشست و همه شان یک گوشه ی مزرعه در کنار هم جمع می شدند تا شاید سردی هوا را با نگاه کردن در چشمان یکدیگر از نزدیک، گرم کنند.

من به حتم باور دارم که "به آرامی شروع به مردن می کنی اگر..." دیوانه ای یک جای این دنیای کوچک، مردمی را از لبه ی گازهای شیمیایی بگذراند، پاییز بگذرد، و تو بگذری از من، "چنان که روزگار از من گذشته است"، و سوت بزنی درهوای غریب و سوت بزنی درهوای غریب و سوت بزنی درهوای غریب...

باز این از ساموئل باربر.

مرداد ۲۵، ۱۳۹۲

هوا خوب است، خانه دور است...

لبه ی خانه، رو به رودخانه ی نِچاکو ایستاده بودیم و خورشید در حال غروب بود. اسب پیرمرد در طویله اش شیهه می کشید و سگ اش آرام کنار پای من خوابیده بود. رود از بالای تپه ای که خانه ی پیرمرد آنجا بود، شبیه مار به خود می پیچید. پیرمرد به قسمتی از رود اشاره کرد و گفت: "غازهایی که در فصل سرما از شمال به جنوب مهاجرت می کنند، چند روزی اینجا اقامت می کنند." بعد مرا به اسم صدا زد و گفت: "...من میدانم دیگر پاییز است، وقتی غازها به اینجا می رسند."

مرداد ۲۱، ۱۳۹۲

گفتگوهای روی یک بلوک سیمانی

- دوست داشتی پوتین بودی؟ بعد می گفتی در ماشین رو ببندن، قدم میزدی تو سن پترزبورگ و یهو می رفتی تو افق؟
+ من بیشتر دوست داشتم جوراب بودم. از اینها که مچاله شدند کنار اتاق. آره، اینجوری بیشتر دوست دارم.

مرداد ۱۶، ۱۳۹۲

کنعان

انکار ناپذیر است؛ چشمهای اسبی که از آن طرف پرچین نسبتا کوتاه با سیمهای خاردار تو را نگاه می کند. و به تو این اجازه را میدهد تا مانند یک دوست قدیمی، حتی اگر برای اولین بار باشد که می بینی اش، دستت را دور گردنش حلقه کنی و گوش ات را به بدن اش بچسبانی. با دستهایت چتری هایش را از روی چشمش کنار بزنی و به او قند تعارف کنی.

اسبها را که می بینم یاد آقام می افتم. و اینکه چقدر زحمت کشید که اسبش را رام کند و نشد. یادم هست یک بار تیزپا، اسب آقام، طوری زمین اش زد که مجبور شد یک هفته در خانه بخوابد. آقام بعد از یک هفته کمر درد دوباره رفت سراغ تیزپا و درحالی که نوازش اش می کرد با لبخند میگفت: "تو خیلی چموشی، ولی من رام ت می کنم."

تیزپا تا آن وقت که اصطبل سر جایش بود رام نشد و بالاخره روزی آمد که تیزپا را به همراه بقیه اسبها فروختیم. اما آن علاقه به اسبها هنوز هم در آقام هست. و هر موقع حرف از اسب و سوارکاری به میان می آید، آقام از خاطراتش با تیزپا می گوید، اینکه چطور سوارش را زمین می زد یا مثلا چطور بقیه ی اسبها را گاز می گرفت. و من از آن روزی میگویم که برای اولین بار نگاه آعشته به عمیق ترین ترسها را در آقام دیدم؛ همان لحظه ای که یکی از اسبها را برای خشک کردن روی شنِ نرم آرام راه می بردم و اسب که از نرمی شن ها خوشش آمده بود، در حالی که رویش سوار بودم، به پشت روی شن غلتید و من زیر اسب ماندم. آن لحظه به سرعت گذشت اما درخاطرات من شبیه یک تجربه ی چند ساله ماند؛ طوری که حالا بعد از نزدیک بیست سال، هنوز هم یادم هست. من چشم در چشم آقام داشتم و از نگاهش وارفتگی شدید ناشی از شوک را دیدم. آن لحظه که مَرد فکر می کند همه چیزش ناگهان از دستش می رود. من آن نگاه را هنوز هم با خودم دارم.

امروز دوباره یاد آقام افتادم. وقتی از کنار مزرعه ی اسبها می گذشتیم.

مرداد ۰۸، ۱۳۹۲

تیر ۲۵، ۱۳۹۲

اینجا، در این شهر

من سرهنگ نیستم، من غریب هستم.
...
..
.
"غصه نخور مش حسن، یه روز هلی بورن می کنیم توی تروی."*

* ایده از حسین کلهر.