آبان ۰۶، ۱۳۹۷

تصدیق یک رؤیا

لوئیس همیلتون میگه که: وقتی هشت سالم بود، پدرم میومد توی پیست مسابقه و توی پیچ ها جایی می ایستاد که سریع ترین راننده ترمز میگرفت، بعد چند متر میرفت جلو و به من میگفت تو باید اینجا ترمز بگیری. اوایل همیشه سخت بود و کنترل گو-کارت ام رو از دست میدادم. اما بعد از چند بار تلاش یاد میگرفتم و میتونستم دیرتر ترمز بگیرم. این شد که بعدها بهم لقب «ترمزگیر دیر» رو دادند.*

زندگی پر از شکسته. کم پیش میاد زندگی به کسی مهلت برنده شدن بده. روحیه ی جنگندگی و تلاش، اعتماد به نفس، و هوش متوسط رو به بالا تنها شروط لازمی هستند که میشه باهاشون به زندگی غلبه کرد و بعضا امپراطوری ساخت. شرط کافی اما، فقط بودن در زمان مناسب در مکانی مناسب هست. و زندگی این شرط کافی رو شاید فقط به تعداد انگشت های دست، توی مدت زمان زنده بودن آدمها در اختیارشون قرار میده. ولی باز هم رو به روت توی زمین مقابل بازی خواهد کرد، و این یعنی حتی اگر شرط کافی هم به تو داده بشه، باید باز هم بجنگی.

*همیلتون امروز قهرمان فرمول یک امسال شد. 

این از پیت انتونی.


آبان ۰۳، ۱۳۹۷

simple-ogrophy

"Everybody is in some kind of prison of their own making. Some, unfortunately by the state, but the rest have limited themselves because they have drawn their own imaginary boundaries."

- Sadhguru Jaggi Vasudev

این از کلادکیکر. 

مهر ۱۵، ۱۳۹۷

رستاخیز مردگان

اکتبر است، بانو. و هوا سربی ست. سردی ذهن در فاصله، بی درنگ چشمان قهوه ای ات را در رویاهای دوردست، آبی نقاشی میکند. حتی خاک هم رنگ عوض کرده است، ما که هیچ. آدرس ها غلط اند، آیینه ها خش دار، و صداها غریب. کلمه ها رنگ خرمالو گرفته اند و درخت های سیب، انار میدهند. پاییز همیشه هم اینطور نیست. اما رویایی اگردر این نزدیکی نباشد، وسط تابستان هم درختهای سیب، انار خواهند داد. باید قهوه بنوشیم و تو از آخرین رنگی که روی بوم گذاشته ای بگویی یا آخرین رمانی که خوانده ای. در این بین، زمان تنها دارایی ست که هر روزاز دستمان میرود.


شهریور ۲۳، ۱۳۹۷

مرغ چمن در فغان های توییتر

میگه که شادی مساوی هست با، واقعیت منهای انتظارات. خب درست هم میگه. ولی دقیقا نمیگه مثلا افسردگی یعنی چی. نظری هم نداره راجع به همون آخرین باری که کریستوفر تو بیابونهای قزوین زد کنار جاده تا نماز بخونه. فکر کرده بود مثلا توی اون حال و هوا، یهو ممکن بود خدا رو ببینه که از آتیش وسط یه درخت توی کویر، داره باهاش حرف میزنه. ما خیلی وقته گذر کردیم مصطفی. دیگه حالا همه میدونن. توضیح دادن ش هم خیلی سخته. این هم همه میدونن.

این از ایبل کورزنیوفسکی.

شهریور ۱۵، ۱۳۹۷

Malibu

یه جایی لب اقیانوس آرام با امواج بلند، کنار ساحل شنی و دریای آبی و آفتاب گرم، از پشت عینک آفتابی به عرفان میگم: 

"آدمها اون سالهای آخر زندگی شون وقتی احساس خوشحالی خواهند کرد که از کیفیت روابطی که ساختند راضی باشند. این رابطه ها شاید تنها ومهمترین چیزهایی باشند که اون روزهای آخر آدمها رو خوشحال یا ناراحت نگه میدارند. مهم نیست اون موقع خیلی پول داشته باشی یا نه. سلامتی هم احتمالا یه جوری رمقش رو میبازه در نهایت. هر چی هست تویی و روابطی که ساختی و مهمترین ش شاید خانواده ت باشه...این تمام روزهای تو میشه در نهایت. 

این سالهایی که با هم سپری کردیم یقینا با هر دو تامون میمونه. یه جایی هم جدا میشیم، تو میری پی زندگی خودت، من هم. اما هر دو میدونیم برادرهای خوبی بودیم. برمیگردیم این روزها رو نگاه میکنیم...لبخند میزنیم. هر جای دنیا هم باشی یا هر جای دنیا باشم، هوای همدیگر رو خواهیم داشت...اینو مطمئنم."

این از لین ایت.

مرداد ۲۵، ۱۳۹۷

سی استا - دوو - آ

صداها، به سان پالت رنگ یک موسیقی اند. موزیسینی بیشتر شناخته خواهد شد که ترکیب صداهایی که کنار هم میچیند، داستانی را برای گوشها روایت کند که انسان های زیادی، درک مشترکی درباره ی روایت اش  داشته باشند. 

اساسا دنیا یک مدیوم است برگرفته از پالتهایی با رنگ های متفاوت. دنیا پر از داستانهایی ست که با این پالت ها کشیده میشوند، با ترکیب رنگها و طرحهای مختلف. و این داستان ها و رنگ آمیزی ها به میزان توجهی که بر اساس درجه ی تاثیرگذاری جمعی شان دارند، میتوانند امتیاز بگیرند. سهام یک شرکت تجاری، به میزان جلب علاقه ی آدمها به داستانی که روایت میکند، امتیاز میگیرد. یک ارز، یک نظام سیاسی، ایدئولوژی، هر نوع اورگان، بنیاد، وسیله، سیستم، اثر هنری و هر چیزی که بتوان از این قسم نام برد از همین متد پیروی میکند.

اما آدمهایی هستند که لزوما از این قاعده ی جمعی در همه ی زمینه ها پیروی نمی کنند. ذات این آدمها متفاوت است. به این جور شاخصه ها در آمار میگویند: داده های خارج ازمحدوده یا اوتلایر*. اینها یا کسانی میشوند که پلتفورم ها و سبک هایی میسازند که دیگران به آنها امتیاز خیلی بالا یا خیلی پایینی خواهند داد، یا کسانی میشوند که گوشه ی عزلت خواهند گرفت چون دنیا شبیه آن پالت رنگی نیست که انتظارش را داشته اند. من هنوز به نتیجه ی قطعی نرسیدم، اما فکر می کنم اینکه کسی کجای این داده ی آماری از بین هفت ونیم بیلیون انسان قرار بگیرد رابطه ی مستقیم با اراده ی فرد ندارد، یا شاید حتی مسئله کاملا جبری باشد. جبری بودن اش راحت تر قابل توضیح است.

ترکیب صداهای این از هاپکینز. 

* outlier

مرداد ۱۲، ۱۳۹۷

همنوایی مایکرویوها

Falling like you ever did fall
Sleeping like it's never never enough
Calling back the man who looked so sure
He seemed like he knew what he was for

Performing like you ever did perform
The same old speech I heard all before
Falling like you ever did fall
We both know these waves never reach the shore

These waves never reached the shore

Falling like you ever did fall
Sleeping like it's never never enough

Falling like you ever did fall
Sleeping like it's never never enough

Never enough
Never enough
Never enough

این از کیو بی کالر.

تیر ۰۵، ۱۳۹۷

جا مانده از پیکیدلی

از خواب بیدار میشوم. تمام اتاق روی شانه ام ایستاده است. فارغ از زمان که در حال، میگذرد. پاهایم را روی زمین میگذارم و روی تخت می نشینم. هوا گرگ و میش است. خواب هایم عمق گذشته را ندارند. اما لحظاتی درشان هست که معلوم هست هنوز چیزی در آن انتهای ناخودآگاه تکان میخورد. آنچه از خوابم به یاد مانده است، تنها لحظه ایست که رو به روی آن مرد خاکستری ایستاده ام در یک نمایشگاه نقاشی. میدانم همان جاها ایستاده ای، اما صورتت پیدا نیست، مثل یک تکه ی خاکستری میان رنگ. میگویم: "این همان بود که قرار بود روزی از نزدیک ببینم." صورتم را که برمیگردانم، خواب تمام شده است.

همین طور که از پنجره به سیاهی جنگل رو به رو خیره شده ام با خودم فکر میکنم که دکارت مسلما اشتباه کرده بود که گفت: "می اندیشم پس هستم". بودن آدمها ربطی به اندیشه ی خودشان ندارد. بودن آدمها به همه ی چیزهایی بستگی دارد که اطرافشان هست. فرض کن یک روز از خواب بیدار شوی و دیگر کسی تو را نشناسد یا تو نتوانی درک کنی که کسی تو را میشناسد و از یاد بروی  یا از یاد ببری ناگهان. تمام آنچه هستی به باد خواهد رفت. آدمها معنی شان را از اطرافشان میگیرند، اگرچه خوب بیاندیشند که باشند مثلا. حتی انتهای یک آلزایمر وخیم، آدمها ممکن است خودشان را هم از یاد ببرند. 

یک روز صبح بیدار میشوی و میبینی دستهایت چروک خورده است و ندانی...
از کجا به اینجا رسیده ای
یا روزگاری دوست داشته ای از پورتو تا تالین را در امتداد مدیترانه با یک ماشین رو باز رانندگی کنی
یا آدم خاکستری پشت نقاشی که بود
یا صدای آرام نقاش را گوش داده ای که در امتداد صبحهای گرگ و میش، میتوانست حتی آوازهای شرقی را هم باله رقص کند
 ..
.
این از تسرکت. 

اردیبهشت ۲۱، ۱۳۹۷

درخشان


"میدونی، تقریبا همیشه زندگی داره در جهت حرکت ات مقاومت می کنه. خیلی وقتها هم آروم و بی تحرک میشه. مثل آب راکد که یه جا گیر میکنه، یعنی گیر میکنی. اونجایی که باید بکشی زیر پای زندگی و از جا بلندش کنی، همیشه یه نیروی اولیه ی زیادی میخواد. اما شدنیه. بعد که افتاد روی غلتک، دیگه میدونه نباید خیلی سر به سرت بذاره. اما باز هم هر از گاهی میاد که بگه اگه کم بیاری من همین دور و برم. فراموش نکن، زندگی تقریبا همیشه داره بر ضد تو کار میکنه مگر اینکه تو بهش غلبه کنی. اینه که از اکثر آدمها که میپرسی زندگی شون چطوره، هر کدوم یه دلیلی واسه ناراحتی دارند، چون تقریبا همیشه زندگی داره توی زمین رو به رو بازی میکنه. خیلی منفیه ولی فکر کنم درسته."

توی این از هاپکینز، توی پیش درآمدش انگار یه چیزی در حال به دنیا اومدنه. مثل یه حادثه ای که قراره اتفاق بیافته و در حال رشده. اون موقعی که انگار همه چیز راکده. 

"به سان رود 
که در نشیب دره سر به سنگ میزند..."

اردیبهشت ۰۸، ۱۳۹۷

میرقصم ات،‌ چنان که «هیچ» است در نواختن

از اینجایی که من ایستاده ام میتوان سر آن کسی که روی لبه ی پل ایستاده و هر لحظه ممکن است چند لحظه ی آخر عمرش را با پرش از پل تجربه کند دید. هوا تاریک است،‌ اما چند سر دیگر هم معلوم هستند که وسط پل ایستاده اند، پلیس هایی که مذاکره میکنند تا تو نروی از دست خودت، روزگار،‌ پل. شاید شش ساعتی از بستن پل میگذرد که در مقایسه با چند ثانیه ی آخر زندگی چیز زیادی نیست. کسی روی پل نمیرود، تنها چند سر اند که یکی درش خودکشی ست و در بقیه همه چیز هست از قهوه،‌ زنگ تغزیه، دونات، تا اتمام شیفت کاری، حقوق ماهیانه، و اینکه حالا تو دیگر نباید بروی.فکر کن،‌چه سکوتی باید باشد روی پل.

از اینجا که من ایستاده ام میشود پل دیگری که ماشینهای زیادی رویش در حال عبور اند را دید. آدمهایی که هیچ فکر نمی کنند آن یکی پل دیگر برای خودکشی انسان دیگری بسته شده است. دلیل اش هر چه باشد هم خیلی کسی نخواهد فهمید. انسان ها مثل شبکه های عصبی هستند که همه شان نمی توانند با همدیگر صحبت کنند. هر نورون فقط تعداد محدودی اتصال به بقیه ی نورون ها دارد. هر چه در هر جامعه ای این نورون ها بیشتر به هم نزدیک باشند،‌مردمان اوضاع شان بهتر خواهد بود و دلهایشان سبک تر.

هوا کمی خنک است. به داخل برمیگردم و در بالکن را باز میگذارم. چراغ ها خاموش اند. شهر از طبقات بالای این برج انعکاس دیگری در شب دارد. روی صندلی مینشینم و چشمهایم را میبندم،‌ مغزم از افکار خالی میشوند و انگار حسی از خودم در خودم نیست. همه دنیا و زمانی که در آن میگذرد به طرز عجیبی آب می رود. در این شهر کلی نورون هست که انگار میشود همه را حس کرد. آن که دارد روی پل میرود از دست. حتی نورونی که همین الان دارد بوق میزند آن پایین. یا حتی تو را که در این شهر نمی گنجی.

این از چهارگانه ی خدا یک فضانورد است.


فروردین ۲۱، ۱۳۹۷

Ne Me Quitte Pas

آدمها یک جایی میایستند و اطراف را نگاه میکنند. آدمها جایی می ایستند و فکر میکنند که از یک جایی به بعد را دیگر مثل از آنجا به قبل زندگی نکنند. اما این تغییرات هیچوقت آنی نیستند، همیشه انگار استدراج وجود اصلی همه چیز میشود. تا این حد که نقطه ی آغاز را در نقطه ی پایان فراموش میکنند و آخر نتیجه میگیرند که از اول قرارشان نقطه ی پایان نبوده است. در واقع قرارشان هیجان طول مسیر بوده است و امیدشان این بوده ست که مسیر تمام نشود. شاید بشود هشتاد سال را آدمها همین طور زندگی کنند.

شاید چند سال گذشته را باید هیجانی می بود که از یاد رفته است. اما سالهایی که رفتند خوب نبودند. هر دو میدانیم. انگار باید میرفتند. سالهای رفته، سالهای طاعون بودند. هر چه اگر میکاشتیم ملخها می خوردند. و جریان حادثه چنان سهمگین بود که هر چه اگر میساختیم به آب رفته می ماند. این را مطمئنم.

طالع را هم که بنگری همین را گفته است. و من از اینجا به عقب را نگاه میکنم؛ چنان که روی خرابه ای از جنس بمباران های هوایی ایستاده ایم. اما از اینجا به جلو را...تو حواست هست علیا؟

نیست امید صلاحی ز فساد حافظ
چون که تقدیر چنین است، چه تدبیر کنم؟

این از ریبیت.

فروردین ۱۶، ۱۳۹۷

in more ways than you could only imagine

به ساعت نگاه میکنم. کمی از نیمه شب گذشته. از پشت کامپیوتر بلند میشم، میرم پایین. مادر نشسته روی مبل و داره یه فیلم ایرانی میبینه. بهش میگم: «تولدم شده، اما سی سالگی هم همونی نبود که وعده ش رو میدادند. هیچ کس توی سی سالگی پیامبر نشده.» میخنده و با یه بی عنایتی خاصی سرش رو به نشانه ی تایید تکون میده و میگه: «تولدت مبارک». رفتارش من رو یاد پدر بزرگ میندازه. طوری که انگار هیچ چیز، جدی نبوده و نیست. و احساس ش دقیقا همون بازتاب احساس خودمه.

به بیرون نگاه میکنم. داره هنوز بارون میاد. درخت تنومند جلوی در خونه هم هنوز شکوفه نداده. همه چیز شبیه پاییزه انگار. باد شدیدی میاد. شاخه های این درخت لخت، توی فضای تاریک خیابون، بی اعتنا به بهار در حال رقصیدن اند.

برمیگردم بالا که به کارهام ادامه بدم. هنوز تا بهار فاصله داریم. می خونم:

از هم آغوشی دریا به فراموشی خاک
ماهی عمر چه دید از سفر کوتاه اش؟

کفن برف کجا،؟ پیرهن برگ کجا؟
خسته ام، مثل درختی که از آذرماه اش

بازگرد به دلتنگی قبل از باران
سوره ی توبه ی رسیده ست به بسم الله اش*

* فاضل نظری

این از اولافور.

اسفند ۲۹، ۱۳۹۶

علیا پشت آیینه ی بی سین

یک -
من فکر میکنم هلندی ها یکی از زیباترین ملیتهای دنیا باشند؛ با قدهای بلند و هیکل و صورت های متناسب. به رِمکو سر یک شام دو نفره میگویم: "مطمئنم که زیبایی یک جایی در ناخودآگاه آدمها رد خاصی از خود میگذارد. و شما هلندی ها، اکثرا این شاخصه را دارید. زیبایی در وهله ی اول برخورد، تصویر یک انسان قابل اعتماد در ذهن طرف مقابل ایجاد می کند. اما فقط در برخورد اول اینطور است، بعد از آن میشود تمام آنچه شخصیت توست و صورتت در طی زمان رمق خودش را در ذهن طرف مقابل از دست میدهد. انگار که زمان، صورت را هم فرسایش میدهد به همان قانون انتروپی. این برای من واضع و قطعی ست. مثلا نگاه کن به رئیس های هج فاند ها یا بانک ها یا شرکت های نفتی بزرگ دنیا. مسلما اینها آدمهای باهوشی هم هستند، اما هیچ وقت هوش شرط کافی نیست. فقط شرط لازم است."

رمکو آدم باهوشی ست، اما کامپیوتر را بهتر از انسان میفهمد. همین است که معمار نرم افزاری ست که شرکت ما مینویسد. مثل رمکو شاید چهار نفر دیگر در این شرکت چند هزار نفری باشند. یا شاید چون هلندی ست، معنای زشتی ظاهر را انقدر درک نمیکند که من میگویم. میگوید: "مثلا رئیس همین شرکت ما را در نظر بگیر. انقدرها هم که تو میگویی باید خوب باشد، نیست." میگویم: "او یک هلندی نیست، اما سوئیسی با جذبه ست و به نظرم گرچه سرش مو ندارد، اما شاخصه های زیبایی اروپایی ها در صورتش کاملا واضح است." رمکو میگوید: "حالا چرا انقدر به این چیزها فکر میکنی؟ من اصلا به این چیزها تا الان که سی و پنج سالم است فکر نکرده بودم" میگویم: "تو هیچ وقت نمیتوانی و نخواهی توانست به خودت از بیرون نگاه کنی. هیچ فردی یا ملتی نمی توانند فرد یا ملت دیگری را از بیرون نگاه کنند. تا وقتی جای ملت دیگری قرار نگیرید، یا آنقدر در دنیا نچرخید نمیتوانید بفهمید چی کسانی هستید که خب غیر معقول است. هیچ کس جای کس دیگری زندگی نکرده است و از پیچیدگی های دیگران فقط در خور ادراک خودش چیزی خواهد فهمید. و شما هلندی ها ظاهر خوبی دارید به طور ژنتیکی. بگذریم، تو به چی فکر میکنی؟ " کمی اول نگاه اش را میدزدد و بیرون را نگاه میکند. انگار مطمئن نیست. اما در نهایت میگوید: "من و دوست دخترم تصمیم گرفتیم بچه دار شویم. اما سه سال است تلاش میکنیم و نمی شود. من بیشتر به این فکر میکنم و کمی هم عصبانی ام که چرا باید اینطور شود. چه چیزی متفاوت است؟ چه چیزی در ما هست که در دیگران نیست یا در ما نیست و در دیگران هست؟" جمله ای کوتاه و شلاقی. گرچه میتوانم بحث قبل را به این حرف رمکو وصل کنم، اما چیزی نمیگویم. این بار من نگاه ام را می دزدم و لبخندم انگار خشک می شود. آخرین قطره ی آبجو ی سوم ام را میخورم و به بیرون نگاه میکنم؛ هوای گرفته و بارانی آیندهوون، ادامه دادن این مکالمه را سخت تر میکند. دیگر خیلی چیزی نمیگوییم.، نه من و نه رمکو. اما صدای آدمهای رستوران فراتر از صدای نگاه هیچ کدام ما نیست. انگار هر دو ترجیح میدهیم بیشتر از این ادامه ندهیم. غذا هم تمام شده ست. رمکو میرود. من تا هتل قدم میزنم.

دو- 
رناتا، یک ایتالیایی ست؛ زنی در اواخر دهه ی ششم زندگی اش. 
میگویم: "جایت را عوض کردی؟ شاید همین است که خیلی وقت بود ندیده بودمت."  
میگوید: "نه، کارم را کم کرده ام. پاره وقتم. بیشتر وقتم به شیمی درمانی میگذرد."خشکم می زند. لیوان چایی ام را میگذارم روی میز و دستهایم را زیر چانه ام مشت میکنم طوری که انگار آمده ام تا بمانم. ادامه میدهد: "شاید سه سالی میگذرد از تشخیص، اما تحت کنترل است ولی آخرین استیج سرطان است." 
میگویم: "صورتت که نشانی از یاس و ناراحتی و خستگی ندارد و این فوق العاده ست. کم پیش می آید آدمها اینطور باشند در این وضعیت." 
میگوید: "عصبانی ام، بیشتر از آنکه ناراحت و غمگین باشم. اگر کمی به خودم اجازه بدهم مسلما به افسردگی شدید فرو خواهم رفت و این نه برای خودم خوب است و نه برای بچه هایم." 
میگویم: "آدمهای عصبانی مسلما بهتر از آدمهای افسرده اند. پشت صورت و صحبتهای یک آدم عصبانی، مسلما کسی ست که امید به تغییر دارد. اما عصبانی ست که تغییری حاصل نمیشود و یا همه چیز کند پیش میرود. حتی آدمی که صبح در مسیر کار در ترافیک گیر میکند. این آدم عصبانی میشود چون امید داشته است که در ترافیک نماند. شاید من هم اگر جای تو بودم عصبانی میشدم. سرعت پیشرفت تکنولوژی در این مورد کم است، باید پول بیشتری در این زمینه مصرف شود. اما ما آدمهای کوچکی هستیم با فوت-پرینت پایین. و این بیشتر مرا عصبانی میکند."

پ.ن: از آخرین باری که صحبت کردیم و فروریختیم شاید چند ماهی میگذرد. حرف زیاد بود برای گفتن. اما فرصت را کوتاه کردی  و دل هم تنگ. و یا شاید من خوب شروع نکردم. کاش صبر بیشتری داشتی، کاش صبر بیشتری داشتم. 

سال نو را باید همین جا تبریک بگویم. جایی بهتر از اینجا نیست. ما آدمهای کوچکی هستیم، با فوت-پرینت پایین. مثل نگاه ماهی های کوچک توی تنگ آب که فضای بیرون را بیش از آنچه باید در نگاهشان بزرگ میکند. اما خودشان کوچک اند.

"شاید این قصه ی بارانی ما
یک نگاری دارد،
یا که در حسرت گل های قشنگ
مردی از تیره ی ما
ریشه دوانیده به مهر،
یا در آوازه ی تنهایی خویش، شهریاری دارد...

یا که نه،
یورشی همچو سکندر پیداست
تا که دم بندم و آغاز کنم
شیوه ی ضربتی از موج تداعی هایم

یا که نه،
ظلمت و دام بلائی که نشان خبری ست
هجرتی از رخ زیبای گلی ست،
که در این هنگامه 
شاه در گردونه،
میشود همچو اسیری سرکش...

یا که نه،
بخت ما سبز شده ست
و ستایشگر مکار به دام افتاده ست
تا به یک فریادی
بام را در سفری فوق تصور بینیم
و در این باغ بزرگ
پا به پای شهلا
سازها را به نفیر نفسی با نجوا
باز تفسیر کنیم،
تا که دل آید و ما را به صفایی ببرد..."*

محمد رضا جعفری

این از کیاسموس.

اسفند ۲۲، ۱۳۹۶

مردی با چانه ی طلایی

اخبار داشت خرسهای قطبی رو نشون میداد.

من: اینا خیلی زندگی سختی دارند.احتمالا سخت تر از ما. مخصوصا اینکه زمین داره گرم میشه و پیدا کردن غذا براشون هر سال سخت تر از سال گذشته ست. ضمن اینکه یخها هم زود تر آب میشن و اینا به جای راه رفتن باید بیشتر شنا کنند. و خب خرسها برای شنا کردن تکامل پیدا نکردند. ما انسانها مثل طاعون افتادیم به جون زمین و داریم همه چیز رو نابود میکنیم. مخصوصا توی چند دهه ی گذشته.

پدربزرگ: شاه که رفت، اینام بدبخت شدند. 

اسفند ۱۳، ۱۳۹۶

زویو

هر کسی ممکن است روزی لای در قطاری گیر کند. چه مثلا در فصلی گرم باشد در هوای سربی تهران یا همین فصل سرد باشد در مکانهایی که خاطره ای را نگه نمیدارند، بالاخره هر کسی یکبار باید جایی گیر کند. حتی اگر قطاری هم نباشد، انسانهایی هستند که گیر می کنند لای در زمان یا مکان. من باور دارم از هر چه فرار کنی، بالاخره روزی فرا میرسد که زمان یا مکان، گردن ات را لای درشان گیر خواهند انداخت و آنچه را که از آن فرار میکردی به ضرب تپانچه ی دلتنگی در مغزت خواهند ترکاند.

آدمهایی هستند که دلشان گیر میکند جایی؛ در زمان یا مکانی شاید. آدمهایی هستند مثل من، که به هر نحوی سرسختی و لجبازی می کنند با خودشان و یا دیگران. میخواهند باور کنند و به همه بقبولانند که توانایی شان از زمان هم بیشتر است؛ با همه می جنگند. اما جایی میرسد که در خلوت خودشان، پیش خودشان اعتراف میکنند که زمان همیشه دست بالا را دارد و ممکن است چیزی را سر جایش نگه دارد و یا به مرور بفرساید، شاید قلبی را. آری، ممکن است در خلوت خودشان، وسط همین شلوغی های لندن با هوای ابری و سرد حتی، اعتراف کنند که زمان از اینجایی که نشسته اند دو سال دیرتر بهشان رسیده است...غمگین شوند...قطره اشکی بریزند حتی به یاد گذشته هایی که هیچ وقت اتفاق نیافتاد. و از خدمتکار رستوارن بپرسند: از آخرین باری که دختری غمگین با چشمهای گیرا و مهربان از این شهر عبور کرده چند سال گذشته است؟

بهمن ۱۰، ۱۳۹۶

خانه ی عمیق

میدانم تاریخ اینجا، در تقویم تو دیر میگذرد. هفته ها یا شاید ماه ها، روی صورت کروی مات ات در آن دور دستهای آبی، بوسه میزنند بر گذشته های دور. این طبیعت ماجراست که سوی چشمان انسان به جایی ممکن است بماند تا سالها.

حس جالبی ست وقتی بی تکاپو، همه چیز از کنارت به سرعت رد شوند. مثل قطاری که تیرهای چراغ برق کنار ریل را به سرعت درو می کند و محصول این فصل اش تویی که از جایی به جای دیگری میروی. یا جاده ها و تابلوهایشان.

آدمیزاد از سی سالگی به بعدش، همینطور پیش میرود؛ با سرعت. انگار که قطارت، میجوشد سوختش در هوای بخت. جایی هم آن نه چندان دورها، کنار ریل خواهی ایستاد و به راه آمده نگاه خواهی کرد. بعضا ممکن است تکه هایی از راه آمده را ببری از یاد، چونان که روسری رقصنده بر باد با تصاویری مبهم. شاید رسیده باشی به جایی مسطح کنار ساحل. یا حتی وسط بیابان و تنها. به هر حال حس خواهی کرد که چه زود گذشت. و بزرگترین دلتنگی ات همان حیف شدن راه آمده است.
..
.
و حیف شدن حق هیچ کس نیست.
تولدت مبارک علیا.


پ.ن: این را که میشنوم انگار همه ی اتوبانها و ریلها در من اند.

"حرف بزن،
ابر مرا باز کن
تشنه ی یک صحبت طولانی ام"

دی ۲۴، ۱۳۹۶

دیکتاتور را به خاطر بسپار

عرفان رو رسوندم کلاب. خودم اومدم یه کافی شاپ توی دان تان نشستم که کارهام رو انجام بدم تا وقتی عرفان کارش تموم شه و ببرمش خونه دوباره. کمی از نیمه شب گذشته. دارم به آدمهای بیرون نگاه میکنم و با خودم فکر میکنم بشر چقدر راه اومده از غار تا اینجایی که الان هستیم.

مثلا شما مفهوم کفش های ییزی برای پسرها یا دامن کوتاه برای دخترها رو با مفاهیم خوشی های بشر ۱۰۰ سال پیش هم نمیتونی مقایسه کنی، چه برسه به زمان غارنشینی! همین مقایسه رو اگر بسط بدی به پیچیدگی های جفت یابی بشر حال حاضر ،که از قیافه و تیپ تا پیچیدگی های شخصیتی مؤثرند، به نظر بحث جالبی میاد. قابل تأمل هست اگر بتونی کمی از روزمرگی فاصله بگیری و همین روند رو درباره ی حیوون هایی که روی زمین زندگی کردند با بشر مقایسه کنی.

حتی چیزهایی مثل احتیاج به ساختن ابزارهای انتزاعی یا غیر انتزاعی برای بقای بشر خیلی جالبه. اینکه برای پیشرفت و هماهنگی احتیاج به ابزار انتزاعی مثل مرزبندی های سیاسی و حکومت داشته باشیم و نوع این جکومت ها در قرون مختلف تکامل پیدا کنند از غار تا اینجایی که الان من نشستم، تا اونجایی که یکی توی اوین تو انفرادی نشسته و اعتصاب غذا کرده، نشون دهنده ی یه اسپکتروم وسیع در نوع دیدگاه بشره.

حتی نوع سرکوب هم جالب هست. توی پک گرگها، گرگ آلفا همه رو سرکوب میکنه و قدرت رو به دست میگیره و بقیه اون رو به خاطر قدرت اش به عنوان آلفا میپذیرند. این توی انسان ها در گذشته دیده میشده ولی الان دیگه نه. حتی در مستبدترین حکومت حال حاضر دنیا که کره ی شمالی هست، انسانهایی هستند که حاضرند تمام زندگی خودشون و اطرافیانشون(پ.ن) رو ریسک کنند و با احتمال موفقیت بسیار کم، حاضر به بیرون زدن از مرزهای استبداد سیاسی باشند. این به نظرم خیلی ارزشمند و در عین حال جالبه. من بعید میدونم بشر به طور کلی و جمعی از این نقطه به عقب برگشت کنه.

ایران از قبل از محمدعلی شاه قاجار ،که سال ۱۲۸۵ شمسی در قدرت بوده، به دنبال آزادی و مشروطیت بوده و هنوز هم هست. هیچ کس در تلاش اول به موفقیت نمیرسه و ضمانتی برای موفقیت در تلاشهای بعدی هم وجود نداره. اما به قطع، موفقیت از آن کسی هست که تلاش میکنه و مهم اینه که بشه راجع به این مسأله قبل از هر حرکت سیاسی به توافق رسید.


پ.ن: مجازات فرار از کره شمالی اینه که خانواده ی شما تا سه نسل بعد به زندان می افتند.

آذر ۱۷، ۱۳۹۶

بر باد رفته



۱. خودت را جای مردم یک کشور بگذار و فکر کن که اگر رئیس جمهور بودی و در دور اول ریاست جمهوری ات به وعده هایی که داده بودی عمل نمیکردی، برای دور دوم چه میکردی؟

۲. سیر تکامل بشر از نگاه شروع شد چون حرف نمی توانست بزند. اما به این معنی نبود که حرفی برای گفتن نباشد. همه با نگاه با هم حرف میزدند و بعضا حرکات دست و یا بدن. بعدا کم کم زبان اختراع شد. ملت روی سنگ می نوشتند. بعد از آن هم حرف زدن رونق گرفت. بعد ها شد ایمیل. بشر از حرف زدن عقبگرد کرد اما هنوز هم حرف های مهم رو در رو گفته میشوند. هنوز هم حتی یک رئیس جمهور می تواند برای یک نخست وزیر نامه بنویسد ولی کار که بالا میگیرد، استالین و چرچیل و روزولت هم که باشند، همدیگر را رو در رو میبینند. نگاه اگر نبود، بشر زنده نمی ماند.

۳. آدم است دیگر. خسته میشود. همه جا منعطف بوده و پرحوصله،‌ حالا جایی هم از کوره در میرود. همه را کنار هم بگذار از سالهای دور تا به حال. تصویری جامع بگیر از این رؤیا و دوباره برگرد..
.
.
اما این بار اگر برمیگردی جور دیگری برگرد؛ دست شکسته را همیشه با چسب زخم مرهم نمی کنند.

«می جوش میزند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون دل سیاووش میکنی»
ابتهاج

آذر ۰۳، ۱۳۹۶

آبان ۰۷، ۱۳۹۶

ایمیل را به خاطر بسپار، بیوک مردنی ست

«ایمیل ام میرسه به یه سوییچ تو اروپا اما به مقصد نمیرسه. یه ایمیل خیلی ناراحت برمیگرده که: «دوست عزیز، هیچ کس پشت این ایمیل نیست، بسه دیگه ایمیل نزن.»

دیگه هم راهی نیست. نه شماره ای، نه ایمیلی، نه راه نرفته ای. آدمها همین جوری تموم میشن یک دفعه. گم میشن انگار میون ۷/۵ بیلیون آدم دیگه با بالا و پایین کردن یه سوییچ.»

آقا بیوک اینا رو میگه در حالی که یه کمی از چایی ش رو میره بالا.


شهریور ۰۴، ۱۳۹۶

از وی اچ اس های قدیمی

زمان به تنهایی مشمول انتروپی ست. همین است که تاریخ را همیشه بعد از دیروز می نویسند. هر دیروزی برای هر ماهیتی دربردارنده ی تاریخی ست که بیشترش بیهوده است. آنچه از تاریخ با ارزش است در واقع قسمتی ست که علتی برای آینده محسوب میشود.

‍‍پ.ن: مثل مغول که پایه های تمدنها را با خاک یکسان میکرد، به جان دیروزم افتادم. سالها بود که با خودم درصلح زندگی میکردم؛ یک جور آتش-بس با جمعیتی منفعل در درون ام که نه عرضه ی انقلابی در آنها بود و نه شوری برای کودتا. ولی همه چیز ناگهان در ذهنم مثل بمب منفجر شد؛ دیروز را میگویم. انگار که بعد از همه ی این سالها تکه هایی از من تصمیم به عملیات انتحاری گرفته باشند. زمان برایم دیر میگذشت و حتی چشمهایم برای آنچه میدید، توانایی پردازش نداشت. ذهنم مثل ذهنی در آستانه ی مرگ، تمام گذشته را در لحظاتی کوتاه مرور میکرد. حرکات بدنم کند شده بود. باید با کسی حرف میزدم اما توانایی اش را در خودم نمیدیدم. داده های مغز از آنچه بر زبان می آورید به شما نزدیک ترند و یا شاید بیشترند. حجم افکارم در زبانم نمی گنجید. این شد که دیروز فقط سر جایم نشستم و تمام روز را پشت کامپیوتر به دنبال جواب سوالاتم میگشتم. چیزی پیدا نکردم و به دوستی در شیکاگو زنگ زدم. بر نداشت. برایش نوشتم:

«هر دوی ما میدانیم چیزی به نام روح وجود ندارد. هر آنچه هست مجموع خودآگاه و نا خودآگاه است. اگر دردناک ترین جای زندگی مرگ است، در واقع دردناک ترین لحظه ی زندگی همان از بین رفتن ناخودآگاه و خودآگاه است. من احتمال میدهم که قبل از مرگ، مغز تمام تلاش اش را برای زنده نگه داشتن اش میکند؛ مثل ستاره ای نزدیک به زوال. و احتمالا لحظاتی قبل از این اتفاق، تمام گذشته را مثل حال خواهی دید و از واقعیت هایی که در مسیر گم کرده ای به درد خواهی آمد. این فرآیند شاید به این علت باشد که تمام تکه های مغز به شدت فعال خواهند شد. در نهایت، مغزت تمام گذشته را یک جا میبلعد و میمیرد...به هر حال، حال خوبی نیست.»

طی یک سلسله گردش در شهر
و کمی هم در دشت
عارفی حال خوشی پیدا کرد
ناگهان ماضی مطلق آمد
حال عارف برگشت*

* سید حسن حسینی

مرداد ۳۰، ۱۳۹۶

رستگاری در ده و بیست و یک دقیقه

الان نیم ساعته کسوف تموم شده مصطفی. نماز آیات هم نداره وقتی قراره کل زندگی نماز آیات باشه؛ وقتی همین جوری با خیال راحت هر روز روی گسل رانندگی میکنیم بدون اینکه بفهمیم زیر پامون تی ان تی گذاشتند. مسأله اینه که مغز فقط وقتی خودآگاه رو فعال میکنه که تجربه ی جدیدی وجود داشته باشه و دیگه از پس ناخودآگاه برنیاد و چون چیزی از جنس این جور زلزله ها کم پیش میاد توی زندگی، مغز هم کاری نمیکنه. میگه خوش باش.همینه که وقتی دوبار از توی بورارد میگذری، بار سوم دیگه همه چیز عادی میشه و مغز کار خاصی انجام نمیده. حتی اون پیرمرده که سر خیابون آلبرنی ساز میزنه، میشه جزیی از خیابون. برای مغز آدمهای اونجا این آدم به همون اندازه جذابه که چراغ راهنما.

این در واقع همون چیزی بود که یه روزی بهت میگفتم. اینکه واقعیت زندگی هر کس برای خودش معنی میده. چون ناخودآگاه هر کسی یه جور کار میکنه و اینکه حواس ما چه چیزی رو درک میکنند لزوما رابطه ی مستقیم با اون چیزی که مغز از روی حواس میسازه نداره. اینه که شاید دیگه هیچ وقت کسی نفهمه تو چطور تا اینجای زندگی رسیدی. گرچه شاید ویالونیست سر آلبرنی هنوز برای بعضی ها جذاب باشه.

یه چیز مهم میخوام بهت بگم؛ خیلی مهم. مغز، گنجایش محدودی برای حافظه داره و تجربه هایی که تعداد زیادی نورون رو بهم وصل میکنن، ماندگاری بیشتری در خاطره دارند. حتی اگر تمام سعی ت رو بکنی که یه خاطره رو به یاد بیاری، نمی تونی تمام جزییات رو اون طور که بود زنده کنی. میشه حتی خاطره ها رو بازیافت کرد و تجربه ی مغز رو بازسازی کرد. اون طوری که خودت بخوای. این کار، نورون های مغز رو دوباره سیم کشی میکنه. مغز با این کار، تو رو صاحب تجربه ی جدیدی میکنه و اون خاطره رو طور دیگه ای برات میسازه. و اثرات خاطره ی قبلی به مرور زمان از بین میرند. وقتی نورون ها دیگه نتونن به تیکه های خاطره ی قبلی سیگنالی بفرستند.

این بار با این دید برو به همون بالکن خونه ی پدری و از اونجا به حیاط نگاه کن و حرکت آدمهای اون خونه رو بازسازی کن. طوری که کسی غمگین نباشه. این دفعه تلاش کن تنها توی اتاق بازی نکنی. به بازی بچه ها نگاه کن و بازی دوران کودکی رو دوباره بازی کن مثل همون بچه ی پنج ساله. خاطره های اون خونه رو طوری بساز که مثل اسم ات روشن باشند...شانس آوردیم. بعد از پدربزرگ کسی اون باغ رو خراب نکرد که به جاش برج بسازند. نصف بیشتر از زندگی ت هنوز مونده...کم نیست.

پ.ن: نمیدونم الان از کدوم پنجره داری به کجای دنیا نگاه میکنی. اما آرزوی من این بود که توی اون بالکن می بودم. هنوز هم حتی.

این از هانس زیمر.

مرداد ۲۹، ۱۳۹۶

چگونگی

اینکه به اینجا برسی که دنیا یه سیمولیشنه خودش خیلی راهه. ولی این دیگه ثابت شده ست که میگن این دنیای بیرونی که ما میبینیم فقط پروجکشن مغز خومدونه. و حتی مغز بعضی وقتها تصاویری رو از حافظه میگیره و با ناخودآگاه مخلوط میکنه و حافظه ی جدید میسازه؛ یه داستان جدید.

پ.ن:
زمان عکس های تکی ما را در منشورش خرد میکند
و با همین ماشین های صبحگاهی میبرد
هوا کمی خنک است
دستهایت را در کاپشن ات بگذار
 به زودی ما را هم از اینجا میبرند.
کمی بنشین
قهوه ات را بخور
و کمی از آنچه گذشت بگو
و آنچه میگذرد در روزمرگی

این از مادرت.

فروردین ۰۲، ۱۳۹۶

ملایم

اسد رفت مکدونالد که بره دستشویی.
اسد وقتی برگشت، دیگه اون اسد گذشته نبود.
همه ی آدمها همین اند، حتی اونی که میره سر کوچه تا یه پاکت سیگار بخره. بعضی هاشون حتی از حوادث این چنینی بر هم نگشتند. حالا ما که سالهاست تو یکی از این پیچ های راه برگشت گیر کردیم مصطفی. دیگه چه فرقی میکنه مقصد کجا بوده!

این از مادرت.

آبان ۱۵، ۱۳۹۵

بی عنوان

To see a world in a grain of sand
And a heaven in a wild flower
Hold infinity in the palm of your hand
And eternity in an hour

William Blake

بهمن ۲۲، ۱۳۹۴

نفت-شهر

یکی از همین روزها حتی نفت هم سقوط می کنه. حالا ما که دیگه هیچی.
..
.
"ما که باشیم که اندیشه ی ما نیز کنند؟"

این.

آذر ۳۰، ۱۳۹۴

..

You wake
You kiss
You dance
You run

And the instance froze
broken under the lashes
as if nerves are organizing another riot
and tanks are just outside of the gates
waiting for a coup
for an already left prince
 ..
.
+
 

آبان ۲۱، ۱۳۹۴

پشت پنجره ای رو به بورارد

وقتی کریستین رفت، از دیوید که رو به روی من نشسته بود پرسیدم "بالاخره کریستین اون کسی هست که میخواستی باشه؟" یه نگاه به آدمهایی که زیر بارون اون بیرون قدم میزدند کرد و گفت: "اتفاقی نمی افته. یعنی انگار کسی دیگه عاشق نمیشه. دوستی ای اتفاق نمی افته. احساسی به وجود نمیاد. همه می ترسند. همه دنبال اون آدم دست نیافتنی اند. با یه جور احساس عجیب. و در واقع هیچ کس نمی دونه که چی میخواد. و در این شرایط مسلما اتفاقی نمی افته، چون هر اتفاقی هم بیافته در واقع اون چیزی نبوده که ما بهش فکر میکردیم. پس از اون اتفاق می گذریم چون امید به یک چیز بهتری داریم. و خب کسی نمی دونه که بهتر چیه، چون کسی نمیدونه چی میخواد. برای همین، همه از هم رد میشن. خیلی راحت، خیلی زود. و خب این طبیعی میشه...طبیعی شده..."

این از زیمر.
 

مهر ۲۰، ۱۳۹۴

مارتینی آبی - اورلاندو

یک: یه صورته، که توی یه سری عکس تکرار شده. یه آدم که می دونی کم می خنده، اما توی اکثر این عکسها داره میخنده. یه کی که دلش می خواست فقط وقتی با آدمها صحبت کنه که حالش خوب باشه. در غیر این صورت، صحبت کردن معنایی نداره. یعنی حتی اگر دلتنگ کسی هم باشه، براش فرقی نداره. این آدم، آدم مغروری هم هست. یعنی اگر گند هم بزنه، باز هم عذرخواهی نمی کنه. نابود می کنه همه چیز رو. چیزی بسیار فراتر از منطق. آدمهای زیادی اینطوری هستند. زیاد دیدم از این طور آدمها. اما من می دونم...این یکی از روی بی شعوریش نیست. این آدم نمی تونه...می ترسه...و این ترس از همین نوع ترسهای مرگباره که باید یه لحظه وایسی، چند قدم بری عقب، و بعد بدوی و بپری. ولی نمی تونه...من می فهمم اش.

دو: قاسم آقا، شوهر خاله ی مامانم، سه تا سکته زد. روزهای آخر میگن فقط روی صندلی می نشست و لبخند میزد، تو مایه های استیون هاکینگ. نه اینکه نخواد چیزی بگه، نمی تونست...من می فهمم اش.

سه: قبل از اینکورپوریشن، یکی از پارتنرها رفت. برای کارهایی که نکرده بود، مجبور شدیم شش هزار تا بهش بدیم که دست از سر شرکت برداره برای همیشه. شرکتی که هنوز حتی ارزشگذاری هم نشده. دوست داره بمونه و ادامه بده، ولی نمی تونه...من تا حدی می فهمم اش. الان همین جا کنارم نشسته.

برای یک دلم تنگ شده. دو رو خوب احساس می کنم. سه خسته م می کنه.





اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۴

هولتون در همیلتون

هولتون اون طرف خیابون وایساده داره سیگار میکشه. با صدای گرفته به اسم صدام می کنه و با لبخند و اون لهجه ی انگلیسی ش میگه: از دوشنبه همه چیز رو عوض می کنیم. بعد هار هار می خنده و میره. من می دونم...هولتون مسته. فردا صبح مطمئنا چیزی یادش نخواهد موند.

پ.ن: بعد از تو آوارگی بود، چونان که بنی اسرائیل بعد از کنعان.

اسفند ۲۶، ۱۳۹۳

مش حسن در آیینه ی ویرجینیا وولف

من: الان خوبم دکتر. الان می تونم به زندگیم به صورت عادی ادامه بدم. اما می دونم اگر یه ضربه بهم وارد شه، از هم میپاشم. مثل کسی که توی یه خونه ی کاهگلیه، روی گسل. بالاخره یه روز خونه ش میریزه با یه زلزله ی خفیف یا مهلک.
دکتر: خب حالا برگردیم به همین صحبتهای سالامون. چی توی این حرفهاش بود که فکر کردی مهمه؟
من: اندرو سالامون داره یه جایی خودش رو توصیف میکنه، میگه ”وقتی مادرم مرد و یه سری مشکل دیگه توی زندگیم پیش اومده بود، همه چیز برام سخت شده بود. حتی غذا خوردن. فکر اینکه باید بلند شم، غذا درست کنم، بعد قاشق رو بردارم، غذا رو بذارم توی دهنم، بجوم، و بعد قورت بدم...این فکر خسته م میکرد. توی همین دوران بود که یه روز از خواب بیدار شدم و احساس کردم که مرده م. همینطور بی تحرک توی تخت مونده بودم و به سقف خیره شده بودم. می دونستم حالم خوب نیست و باید الان تلفن رو بردارم و به یکی زنگ بزنم و بگم حالم خوب نیست، اما نمی تونستم. چند ساعت گذشت و من اصلا از جام تکون نخوردم. تا اینکه یک هو تلفن زنگ زد. پدرم بود. بهش گفتم یه مشکلی اینجاست. به من کمک کن.“ بعد اندرو ادامه میده که ”افسردگی یه ژنه. و اتفاق ها این ژن رو فعال می کنن. افسردگی توی نسلها میمونه. توی دی ان ای ها.“
دکتر: حالا فکر می کنی واقعا چقدر مهمه که این کار رو انجام بدی؟ اینکه بیای اینجا رو میگم.
من: اگر نویسنده بودم یا یه فیلمساز یا شاید یه موسیقیدان یا مجسمه ساز، اصلا برام مهم نبود. به نظرم ویرجینیا وولف اگر مریض نبود، کتاب هاش به این خوبی نمیشد. و نه تنها کتابهاش خوب نمیشد، بلکه یکی میشد مثه شهرام شبپره...همینطور سرخوش و بیخیال. اما من بحث ام فرق می کنه. من الان مسؤلیتهایی دارم که خیلی مهمه انجامشون بدم. هم برای خودم، هم برای اطرافیانم. من الان مسئول سه تا پروژه م. نمی تونم توی این الاکلنگ بالا و پایین برم یا یه روز بلند شم از خواب و بگم امروز رو فقط قهوه میخورم و سیگار میکشم. باید بتونم با دیسیپلین کار کنم، و الا شک ندارم که جا می مونم.

اسفند ۱۷، ۱۳۹۳

بعضی وقتها به آسمان هم نگاه نکن

راسل، استاد ویتگنشتاین، درباره ی او می نویسد: 

"و بسیار هیجان انگیز است: شوق او به فلسفه بیش از من است، بهمن های او موجب می شود مال من صرفا گلوله های برفی به نظر برسد. او شوق فکری محض را در بالاترین درجه داراست. این باعث می شود به او عشق بورزم. خوی او، خوی یک هنرمند است؛ شهودی و دمدمی. می گوید هر صبح کارش را با امید آغاز می کند، و هر عصر در نومیدی پایان میدهد - وقتی چیزی را نمی تواند بفهمد دچار همان خشمی می شود که من می شوم."

گفته بودم به تو که "عمری گذشت و پیر شدیم و بهار رفت..." حالا بیا تحویل بگیر.

این از اولافور، از پروژه ی چاپین.

اسفند ۱۱، ۱۳۹۳

"تک دل منو بریدی کریم"

حالا دیگه نمی دونم چند وقت شده که با آقام حرف نزدم. و هر چی زمان میگذره، بدتر میشه، پیچیده تر میشه. دقیق نمی دونم چی شده، ولی یک چیزی رو فهمیدم. اینکه اگر می دونستم آقام من رو هنوز دوست داره، شاید خیلی راحت تر می تونستم بهش زنگ بزنم. و شاید، فقط شاید، اگر آقام می دونست که من هنوز دوستش دارم و بهش فکر می کنم، خیلی راحت تر می تونست به من زنگ بزنه.

حالا تو که دیوارها رو مشکی رنگ کردی... فقط درباره ی آقام حرف نمی زنم. درباره ی تو هم هست...تنها اگر می دونستی یا تنها اگر می دونستم...و مشکل همیشه این هست که آدمها بی اینکه علت رو بدونن، قضاوت رو به منفی ترین صورت انجام میدن، بی اینکه بخوان حتی در نظر بگیرن که احتمالا همه چیز اون طوری که باید، نبوده. و خب...خب همه چیز تموم میشه دیگه. چون انگار همه مجبورند، می فهمی؟! مجبور...و انگار نه خانی اومده، نه خانی رفته...آقام هم اصلا معلوم نیست کجاست...حالا "شما که گردن ات بلنده، می دونی باهار کدوم وره؟"

این از پیمان یزدانیان.

اسفند ۰۷، ۱۳۹۳

سر سبیل هات چی اومد مش حسن؟

مثل دیونه ها داره راه میره تو خونه و این شعر رو خیلی بلند و ناموزون توی سه گاه می خونه...
داره میگه:

"مرا دو چشم به راه و دو گوش بر پیغام
تو فارغی و به افسوس می رود ایام

مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق
نه پای رفتن از این ناحیت، نه جای مُقام"

اسفند ۰۴، ۱۳۹۳

هبوط خیال

خاطره ای خشکیده ام
روی جدار پنجره ای
با
گلوی گرفته، صدای شکسته، مشام سرد

فروزان ام، گدازه ای
از بطن یک خورشید دور دست
بازگشته ام از کهکشان شوق
روی دست های شهاب مرگ

خبر ندارم از ستاره ای، تلألؤ ای، نشانه ای
دست های من مانده اند هنوز،
به امید شراره ای

روزانه ها و‌ شبانه ها،
بی التفات از رنگ فصلها،
میگذرند از روی هم، چو موج
بی خبر از گذار عمر ما

میشمارم هنوز
طلوع را
غروب را
در حاشیه های مبهم کتابهای مانده از قرون دور
و عذاب شده است شمردن ام،
که غروب کنند صبحها،
بی اعتنا به تقویم ها 
در این سال های کبود
با نعره های ثقیل و پر سکوت


مرا بگیر
پیش از آنکه بیافتم از این، 
تاب معلق مرگبار
از خنده ام در این، 
عکسهای سیاه و سفید
که غریق را فغان کردن
آخرین روزنه ایست، 
فروخفته در امید



این از اولافور.

بهمن ۳۰، ۱۳۹۳

توشه ای از بهاران ندارم

"
...
همچو خزان، خموش و زرد
بر ره تو نشسته ام
تا که مگر قدم نهی
باز به چشم خسته ام..."

بهمن ۲۹، ۱۳۹۳

در فلق بود که پرسید سوار

گیریم که این لیوان را هم تمام کردیم. یا با همین بطری پیچیده شده در پاکت قهوه ای رنگ، زیر این باران، بقیه ی راه را هم در شهر قدم  زدیم. آخرش من در همان کافه ی تقاطع خیابان هشتم، به تو می گویم : "[که] یک جای این زندگی می لنگد وقتی همه ی این آدمها بدون دلیلی اصیل، پی چیزهایی می دوند که خودشان هم نمی دانند. می خواهم بگویم که اگر خودت را مسافر آن هواپیمایی بدانی که دارد وسط اقیانوس سقوط می کند، حس کسی را خواهی داشت که لبه ی «گم شدگی» خواهد بود، و دیگر انقدر تند زیر باران های این شهر قدم نمی زنی."

و بعد طوری من را نگاه کردی که انگار تا به حال به این سوال فکر نکرده بودی که هدف از زندگی چیست. و از خودت چند بار با چشمهای از حدقه بیرون زده ات پرسیدی: پس واقعا هدف از زندگی چیست...

آن وقت بود که فهمیدی، آن دختری که آن طرف کافه نشسته بود، آنقدر ها هم جذاب نبود. ولی خب پنج دقیقه ی بعد فراموش کردی. چون این خاصیت این حیوان دوپاست.

این از هانس زیمر.

بهمن ۱۹، ۱۳۹۳

بعضی وقتها به آسمان نگاه کن


عقاب ها با قفس می جنگند، من با پیاده رو ها. اما تفاوتش این است علیا که عقاب به قفس نمی ماند، اما من همیشه به پیاده رو می مانم. به پارکومتر حتی. به سبیلهای آقام هم...

" به هر تار جانم صد آواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رویا به حسرت گذشتم، که شب
فروخفت و به کس، سر ِ خواب نیست "

شاملو

دی ۲۹، ۱۳۹۳

Alles Brennt

حالا، حتی مادر هم می داند که وقتی صبحها را با شنیدن سمفونی های سنگین شروع می کنم، یقینا شب قبل اش خواب دیده ام. خواب هایی از جنس فانتزی های غمگین و در عین حال دست نیافتنی که مثلا علیا در خانه ای بسیار بزرگ، آوازهای شرقی می خواند. و دلتنگ نشود کسی که تمام رویایش این بوده که زنی زیبا در خانه ای بزرگ برایش آوازهای شرقی بخواند. این وسط ها، آقام هم بود. با سبیلهای تراشیده که دیگر پنج ماه می شود که با هم حرف نزدیم. پسرم، اسماعیل، هم بود که در باغ بازی می کرد و می خندید.

همین است لعنتی. باید برایش می نوشتم که من پیامبر بودم. و قرار بود یک روز با هواپیما بروم پیش قوم خودم. یا قوم ام با هواپیما بیاید اینجا. لازم هم نبود کتابی داشته باشم، همه ی پیامبرها لزوما کتاب ندارند. بعضی هایشان حتی خواندن هم بلد نیستند. بعضی پیامبرها فقط یک ذهن دارند و دو چشم. حتی ممکن است مو و ریش هم نداشته باشند. من پیامبر تو بودم لعنتی و قرار بود آخرین نجات دهنده ای باشم که در جوی خفته بود. حالا شده ام فحش-خور اقوام دیگر و آن رسالت گذشته ام را هم از دست داده ام.

تنها اگر می فهمیدی این چشمها را...

این از هانس زیمر.

دی ۱۴، ۱۳۹۳

خیلی دور، خیلی نزدیک

روی لبه ی یک خواب طولانی، توی خیابان میرداماد قدم می زدم. مردی می گفت: "عکسی از او گرفتم. فیلم را با چسب روی مواد شیمیایی خواباندم. بعد از چند ساعت، فیلم را از روی لایه ی مواد آرام بیرون کشیدم. چیزی که به دستم ماند، پازیتیو عکس بود و هر چه مثبت و زیبا و نیکو بود. و آنچه به ورق مواد شیمیایی ماند، نگاتیو عکس بود. و در واقع همه ی بدی های او... من در واقع معشوق ام را اینطور نگه داشتم؛ روی پازیتیوعکس."
..
..
.
ادامه اش این بود رها، که تو ایستاده بودی در وسط باغ و من از ساختمانش به تو نگاه می کردم. پاهای هر دوی ما خم بود و کمی بی جان، و صورتهایمان پر از چروک. اما توی لعنتی هنوز هم زیبا بودی... مثل همه ی این عکسهایی که جمع کرده ایم در این مدت.

"زبان خامه ندارد سر بیان فراق..."

این از کریگ آرمسترانگ.

دی ۰۳، ۱۳۹۳

"به گرفتار «رهایی» نتوان گفت آزاد"

خدایا، اون آدمی که ساعت چهار بعد از ظهر توی خیابون میلر، شال گردنش رو...اشکهاش رو... باد داشت می برد، من بودم. ولی تو اصلا حواست نبود. خلاصه که کارت درست نبود اصلا.

این از جان هاپکینز.

آذر ۱۱، ۱۳۹۳

از ساعت های چند عصر

نشستم اینجا. رو به روی همین دیوار سفید توی اتاقم که تقریبا سی کیلومتر با بورارد فاصله داره. دارم فکر می کنم برم ایران. گرچه واقعا دیگه ایران چیز خاصی ندارم. اما اینجا هم واقعا چیز خاصی ندارم. شاید برم اونجا یک چیز خاصی پیدا کنم، شاید هم نه. شاید اصلا یک جای دیگه ی دنیا چیز خاصی داشته باشم، شایدم نه. ولی خوبه برگردم. گرچه واقعا ایران چیز خاصی ندارم، اما به نظرم خوبه برم تا حتی از دور به اینجا که چیز خاصی ندارم نگاه کنم و فکر کنم که حالا آیا اونجا که بودم چیز خاصی داشتم؟! و بعد از خودم بپرسم پس بورارد چی؟! از همه مهمتر علیا چی؟!...نمی دونم...

به قول حسین نوروزی:

"مثل رسولی که رد طوفان را گرفته است
می خواهم با همین تخته ها هواپیما بسازم
بگذارم پسرم غرق شود
حیوانات جفت جفت غرق شوند
شهرم را، عینکم را، فراموش کنم
زندگی را به آب بدهم
پرواز کنم
از اینجا بروم
مثل پیامبری که خسته است
مثل پیامبری که واقعا خسته است"

خیلی مبهم و گنگ و مجلسی

یک چیزی در من گمشده، در من فرو ریخته انگار. چیزی شبیه توان مقاومت در برابر واقعیت. چیزی شبیه به یک جور فراموشی... در من چیزی مرده مصطفی که نمی دونم دقیقا چیه اما یک جور تفاوته با گذشته ی خودم. مثلا مفاهیمی مثل "جایی غیر از اینجا" یا "دنیا خیلی بزرگتر از چهاردیواری این خونه، یا خونه ی قبلیه". اینها مدت زیادی هست که غریب شدند. آدمهای جدید حتی! یا فرض کن انجام دادن یک کار کوچک برای کسی که شاد بشه. یا شنا کردن توی آب...اینها رو گم کردم. من گم شدم. مدت هاست که با خیلی چیزها ارتباط درست برقرار نمی کنم، با دوست داشتن حتی... با دوست داشته شدن. با مرگ مثلا، با همه ی آدمهای اطرافم. یا با دیروز صبح ساعت شش که از خواب پا شدم و تو تاریکی به خودم گفتم: "تا کی قراره اینطوری باشه؟ من چی کار دارم می کنم؟!" و واقعا جوابی نداشتم. طوری که انگار اون شور گذشته در من نیست دیگه. مال یکی دو روز هم نیست، نمی دونم اصلا از کی. به چشمهای علیا قسم.

آذر ۰۵، ۱۳۹۳

آقا جواد در کازابلانکا

هیچ کس تا ابد توی این شهر نمونده مش حسن، هواپیماها هم.

آذر ۰۴، ۱۳۹۳

دشتهای بوفالوهای صورتی

گیریم که سیبیلهات رو هم رنگ کنی مش حسن، با فکر پوسیده ت چی کار می کنی؟

آبان ۱۷، ۱۳۹۳

Remembrance Day

"سحر ندارد این شب تار
مرا به خاطرت نگهدار"

این از مکس ریکتر.

مهر ۲۷، ۱۳۹۳

درآمدی بر چهارچوب یک صبح

تا اونجایی که یادم میاد، ساعت نزدیک سه ی صبح بود وقتی رفتم توی اتوبوس. یه جایی نشستم. اتوبوس تقریبا پر بود. وقتی بلند شدم، فقط سه نفر مونده بودند. گیج، از پنجره بیرون رو نگاه می کنم، "اینجا اصلا آشنا نیست...من کجام؟!" به ساعتم نگاه می کنم، تقریبا پنج صبحه و هوا هنوز تاریک. چند دقیقه به بیرون نگاه می کنم. نمی دونم کجام، ایستگاه بعدی پیاده میشم. حتی از راننده نمی پرسم کجام. حالم خوب نیست، سرم گیج میره، هیچ کس توی این خیابونها نیست، نمی دونم کجام، انگار که رستاخیز شده باشه و همه رفته باشن. به خودم میگم "هیچ کس نیست...حرفی بزن...برای خودت...برای خودم..." نسیم خنکی میاد. میزنم زیر گریه...

حال تهوع دارم. باید بالا بیارم، چاره ای نیست. میرم یه گوشه ای که باغچه باشه...دستم رو میذارم روی دیوار و چند دقیقه ای بالا میارم. همون بغل میشینم. دوباره می زنم زیر گریه...پیغام های آقام رو می خونم روی گوشیم...خیلی غمگین ام...دلم براش تنگ شده، دوست دارم جواب بدم، ولی دستم نمیره... دو ماهه که صحبت نکردیم...عکس اش رو فرستاده و نوشته: "پسرم، بابا همیشه شما پسرهای گل اش رو دوست داره، ولی خب..."

به خودم میگم: "هیچ کس نیست، لعنتی...هیچ کس نیست..."

این از جان هاپکینز.

شهریور ۱۲، ۱۳۹۳

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا، برو

می نویسد که "من خیلی وقت است که رفته ام"...راست می گوید شاید. غریب شده است. اما من تمام آنچه را که بایست، انجام داده ام. من شاید تمام آنچه را که بایست، می دانم. شاید داستانی بنویسم. واقعا شاید داستانی بنویسم. یک رمان با آدمهای معمولی که تا نهایت تراژدی را، تا نهایت خاطره را زندگی کرده باشند. و در انتها غریبه شوند هر کدام شان.

می نویسد که "فردا از این شهر می روم". و این یعنی یک روز قبل از زمانی که من به شهر برسم. راست یا دروغ اش مهم نیست. مهم این است که فردا از این شهر می رود و دیگر کاری از دست من بر نمی آید. و حالا من غریبه ای میشوم میان چند میلیون آدم دیگر؛ والله که شهر بی تو مرا حبس می شود. خواستم بنویسم "از غریبه شدن لای آدمهای روزگار نمی ترسی؟" قلم ام کار نکرد. خسته شده بودم. وسط روز بود، اما من واقعا خسته شده بودم. شاید روزگاری بیاید که از این خستگی درآیم. آن روز شاید فقط بنشینم و حسرت بخورم. شاید هم بلند شوم و دوباره بگردم پی آنچه که باید.
..
.
میبینی علیا،
هنوز پر از مردگی ام
و سرانجام را
به غایت می کِشم در پی ام

این از دیوید لنگ.

خرداد ۰۴، ۱۳۹۳

بی عنوان

" اون ناخدایی که آهنگ میذاره تو گوش اش و کشتی رو میبره توی افق، باید خیلی غریب باشه."

این از کلادکیکر.

اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۳

چنان که آغاز کرده ای

" احساس پیامبر مغمومی را داشت که به شوق عزیزی، از تاریکی چاه به تنهایی زندان پناه آورده بود."

"آنقدر ها که یاد ِ ما نکنی...
آنقدر یاد کرده ایم تو را "